بحران
كمونيستهاي كارگري برآيند كدام واقعيت
لنا
مهر ماه 86
حزب كمونيسم كارگري در چه فضايي شكل گرفت
بيش از يك دهه قبل منصور حكمت مقالات "حزب و قدرت سياسي" ،"حزب و جامعه" ،"حزب شخصيتها"و"سناريوي سياه و سفيد " را نوشت. در آن زمان كه اين مقاله ها نوشته شد، بسياري از جريانات سياسي يا متلاشي شده بودند و يا شديدا دچار تشتت شده و يا به حاشيه رفته بودند. احزاب و گروههاي سياسي غير كارگري كه افقشان انقلاب سوسياليستي نبود و در تو در توهاي دنياي سرمايه داري گرفتار مانده بودند و در جريان سركوب هاي وحشيانه و همه جانبه رژيم ضربه پذيرتر بودند. در دو دهه سياه 60 و 70 گرايش سوسياليستي كه از درون سازمان پيكار و رزمندگان بيرون آمده بود، و آلترناتيو سوسياليستي را در مقابل سوسياليسمهاي خرده بورژوايي و انواع هواداران انقلاب دمكراتيك قرار مي داد، نتوانست به خود انسجام دهد و به شكل محافل پراكنده و ارتباطات نا منظم عمل مي نمود. نا توانايي آنها در غلبه بر بحران و ضربات پي در پي رژيم آنها را بيش از پيش تضعيف نمود و بر اين مبنا قادر نبودند تا در عرصه جنبش عرض اندام نمايند. در واقع آنها بيشتر در زندان نظرات خود را اشاعه و بسط دادند و آن نظرات در بيرون زندان انعكاس نداشت. تجمع كادرهاي كمونيست در زندان بحث انقلاب سوسياليستي و ساختار اقتصادي را دامن زده بود. رفقا رضا قريشي، عباس رئيسي، حميد حيدري، عليرضا زمرديان، جعفر مقامي و مير شمس ابراهيمي كه از جمله چهره هاي برجسته اين گرايش بودند به همراه بسياري ديگر از رفقايشان و ديگر زندانيان سياسي در سال 67 به خيل عظيم جانباختگان پيوستند و در خاوران و ديگر مناطق ايران به خواب ابدي فرو رفتند.
در آن دوران حزب كمونيست ايران از سويي با ناسيوناليسم دروني (گرايش عبدالله مهتدي) دست به گريبان بود و از سوي ديگر به دليل انشعاب و بيرون رفتن اكثريت كادرها كه حزب كمونيسم كارگري را ايجاد كرده بودند، تضعيف شده بود.
براي يك دوره حزب كمونيست كارگري كه از انسجام نظري بيشتري نسبت به ديگر جريانات بر خوردار بود، و از درون نيز تضادها و تقابل دو گرايش سوسياليستي و آوانتوريستي بر آمد نكرده بود نسبت به ديگر گرايشات دست بالا را داشت. اما آنچه باعث ميگرديد كه اين حزب در آن دوران رشد نمايد بيشتر به دليل فقدان گرايش سوسياليستي در عرصه جنبش كارگري بود. طيف وسيع روشنفكران سياسي كه در جريان سركوبها ي دهه 60 سرگردان شده بودند به خارج مي رفتند و بسياري از آنها جذب حزب كمونيسم كارگري مي شدند. و بر اين مبنا اين حزب در خارج كشور به سرعت در حال رشد بود. تشكيلات عريض و طويل اين حزب در خارج كشور هيچ تناسبي با وضعيت آن در جنبش كارگري ايران نداشت و همين مسئله به سرعت زمينه ساز بسياري از مباحثي شد كه بعدها منصور حكمت آنها را مطرح نمود. در واقع حزبي شكل گرفته بود كه در خارج كشور تعداد زيادي كادر و عضو داشت ولي در داخل كشور فعاليت محسوسي نداشت. نوع نگاه و سازماندهي كه عمدتا خارج كشوري بود و هيچ بحث و مانعي براي آن وجود نداشت، اين حزب را بيش از پيش به حزبي خارج كشوري تبديل نمود. بسياري از فعالين سياسي كه هر كدام به نوبه و در حد خود مي توانستند در جنبش كارگري و يا در ميان مردم موثر باشند راه خارج كشور را در پيش گرفتند و در نتيجه جنبش كارگري را هر چه بيشتر از فعالين سياسي خالي نمودند.
در دوران استبداد تزاري در روسيه نيز رهبران بلشويكها و لنين در خارج كشور بودند و اين ضرورت تداوم و ادامه كاري آنها بود. اما بدنه بلشويكها و حتي بسياري از كادر ها و فعالينشان همواره در جنبش كارگري و در داخل كشور حضور داشتند. به عبارتي ديگر فقط تعدادي معدود و بر اساس لزوم در خارج كشور زندگي مي كردند و بقيه در بطن مبارزه طبقاتي قرار داشتند. اما موقعيت حكك كاملا متفاوت و برعكس بود.
درنتيجه چنين شرايط و فضايي بود كه در خارج كشور مراسمهاي و ميتينگهاي پر شور و حرارت برگزار مي گرديد واغراق و فاصله گرفتن از روند جاري مبارزه طبقاتي وسطح آن كه ارضا كننده بسياري از روشنفكران خرده بورژواست آغاز گرديد. در چنين حال و هوايي بود كه حكمت با آب و تاب شرايطي را ترسيم مي كرد كه گويي جامعه در آستانه تحول و انقلاب قرار دارد ورژيم هر آن در آستانه سرنگوني است، در صورتي كه سطح مبارزه طبقاتي كارگران با اين گفتار فاصله زيادي داشت و هنوز ركود بر جنبش حاكم بود. در چنين وضعيتي به طورطبيعي ممكن نبود نمودهاي واقعي و آماري از جنبش كارگري نشان داد كه بيانگر وضعيت انقلابي باشند. وضعيت انقلابي طبقه كارگر نياز به نمود هزاران اعتصاب و تجمع داشت. وضعيت انقلابي از جمله ويژگي هايش حضور اكثريت طبقه كارگر در عرصه مبارزه عملي با مطالبات سرنگوني خواهي است. بخشهاي مختلف كارگران از مبارزات يكديگر حمايت مي نمايند و حكومت توان حاكميت مثل گذشته را ندارد. بنا بر اين به هيچ وجه ممكن نبود چنين شرايطي را نشان داد و بر اين مبنا در كنار اغراق در مورد وضعيت مبارزه طبقاتي نظريات ديگري نيز لازم بود و در اين راستا مقالات "حزب و قدرت سياسي"، "حزب و جامعه"، "حزب شخصيتها" و "سناريوي سياه و سفيد" و... نوشته شد. براي تداوم اين فضا در اين مقالات بحثهايي مطرح شد كه ظاهرا ثابت مي نمود نيازي نيست تا به انتظار انقلاب كارگري بنشينيم، ميتوان با پنج درصد جامعه وحتي بسيار كمتر از آن قدرت را گرفت. اين بحث كه نقطه مقابل ماركسيسم انقلابي و بروز بارز آوانتوريسم بود، نياز به چاشني هاي ديگري براي مقبوليت داشت. بايد نشان داده مي شد كه همان پنج درصد ويا كمتر وجود دارند و آنها در حزب كمونيسم كارگري هستند. در نتيجه نياز به بزرگ نمايي حزب وجود داشت. در اين رابطه بحثهاي مفصلي به راه افتاد تا ثابت كند كه بزرگترين و فعالترين آلترناتيو حزب كمونيسم كارگري است. با آب و تاب بسيار در خارج سروصدا راه انداخته شد و براي پروسه بزرگ نمايي چند سال نيرو صرف گرديد. در خارج كشور انواع مراسمهاي تهيیجي و پر سرو صدا برگزار مي گرديد و چنان جلوه داده مي شد كه حزب كمونيسم كارگري در داخل كشور هزاران هوادار و فعال دارد. هر حركتي بايد به حزب نسبت داده مي شد و در اين راه برخوردهاي غير دمكراتيك، خبر سازي، اغراق و... بسياري انجام گرفت كه همه از كم و كيف آن با خبريم. حتي در بسياري از موارد كار به بر هم زدن واخلال در مراسمهايي كه وابسته به حزب كمونيسم كارگري نبود مي كشيد. مثل مراسم اول ماه مه جاده قديم كرج و يا بسياري از مراسمهاي خارج كشور. بنا بر اين شيوه تبليغ حزب شكل بسيار آنارشيستي و غير دمكراتيك شد. همه اينها ضرورت فضا سازي بود كه از آن ياد شد و در كوتاه مدت نيز روشنفكران خارج كشوري حزب كه به هر شكل از واقعيات جاري مبارزه طبقاتي در ايران دور بودند را تحت تاثير قرار مي داد و ميتوانست دنياي مجازي بوجود بياورد.
اما منصور حكمت كار را به همينجا خاتمه نداد و براي تضمين بيشتر اين فضا كه با گذشت زمان غير واقعي بودن آن ممكن بود ثابت گردد، راه را براي اتحاد عمل با سلطنت طلبان كه ظاهرا تنها آلترناتيو بعد از حزب بودند باز نمود. و ظاهرا نيرويي و اتحاد عملي بوجود آمد كه براي كسب قدرت و دارا بودن پنج درصد و بيشتر از آن كافي بود. با ترسيم اين خطوط و فاصله گرفتن هر چه بيشتر با مبارزه انقلابي تظاهرات مشترك در خارج كشور با سلطنت طلبان انجام گرديد و در داخل كشور نيز فراخوانهايي براي شركت در مراسم چهارشنبه سوري براي سرنگوني رژيم داده شد.
بنا بر اين با پنج مورد حركت شطرنجي، حزب كمونيسم كارگري به ظاهر در اوج و در آستانه كسب قدرت نشان داده شد. كه به شرح زير مي توان آنها را نام برد:
1- ممكن بودن سرنگوني رژيم بانيرويي كمتر از پنج درصد جامعه به جاي انقلاب كارگري
2- نشان دادن وضعيت بحراني جامعه در حد وضعيت انقلابي و اغراق در سطح مبارزه طبقاتي كارگران
3- بزرگ نمايي حزب و اغراق در واقعيت وجودي آن
4- اتخاذ شيوه تبليغي آنارشيستي بجاي تبليغ انقلابي ماركسيسم و سازماندهي طبقه كارگر
5- اتحاد عمل با نيروي مرتجعين سلطنت طلب
اما اين
حركت هاي شطرنج و فضا ساز تا به كجا و تا
چه زمان مي توانست ادامه يابد؟ آيا اگر
هر يك از اعضا و فعالين سابق اين حزب كه
حالا در هر يك از گرايشات آن وجود دارند
فقط چند لحظه اي به دور از غرض و تعصب به
پشت سر نگاه كنند واقعيات ذكر شده را تاييد
نمي نمايند؟ آيا به راستي شرايط كنوني و
بحران موجود شكل گيري احزاب چند گانه كمونيسم
كارگري بر آمد اين واقعيات نيست. براي موشكافي
بيشتر بايد سير حوادث را بررسي نمود.
2
- تقابل دو گرايش در سال 78 در حزب كمونيسم
كارگري
در چنين فضاي مجازي عده اي از كادرها و اعضاي حزب كه تعداد آنها نيز قابل توجه بودند به فاصله گرفتن از ماركسيسم توسط حكمت اعتراض نمودند و بر اين مبنا بحث در خصوص موارد ذكر شده، بالا گرفت. در چنان فضاي مجازي كه ساخته شده بود و به خوبي توسط حكمت با جلوه هاي ويژه آراسته گرديده بود، خلاف جريان حركت كردن بسيار مشكل بود. هم از اين جنبه كه به هر حال همه آنها در خارج و به دور از واقعيات ملموس بودند و هم از اين زاويه كه فضاي ايجاد شده اكثريت را در روياهاي شيريني فرو برده بود، كه بر هم زدن آن بسيار ناخوشايند شان بود. بر همين مبنا مباحثي كه بعدها در كتاب "در دفاع از ماركسيسم" ايرج آذرين نوشته شد ، نه با مباحث نظري و تئوريك بلكه همراه با سيلي از دشنامها، تهمتها، شايعه سازي وجو سازي مواجه شد كه در نوع خود و در مبارزات نظري طيف چپ كم سابقه مي باشد. آنچه كه بيشتر توانست بر سيل اين تهاجمات و بر خوردهاي زننده و غير انقلابي دامن بزند و بسياري از كنه ماجرا بي خبر باشند، متاسفانه عدم انسجام اين گرايش در آن مقطع بود. چنانچه گرايش راديكال سوسياليستي كه در آن مقطع شكل گرفته بود، دست به ايجاد فراكسيوني براي انشعاب و مباحثات درون حزبي مي زد شايد عده اي بيشتر از فعالين خارج و داخل كشور حزب به واقعيات پي مي بردند. اما به هر شكل پايداري و مبارزه نظري آنها در چنان فضاي مسمومي، آغازي شد بر حركت و شكل گيري گرايش راديكال سوسياليستي از درون حزب كمونيست كارگري. تا مدتهاي مديدي رهبران حزب كمونيسم كارگري تلاش نمودند تا اين گرايش را ناديده بگيرند و در اذهان آنرا بسيار كوچك وبي اهميت جلوه دهند.
سيل اتهاماتي مثل رفرميست، 2 خردادي، ليبرال و... آغاز شد و همه اينها در جدال با اين مسئله كه واقعيات جاري مبارزه طبقاتي را نشان مي داد صورت مي گرفت. "مستعفيون" ليبرال خوانده مي شدند چون وضعيت جامعه را در شرايط انقلاب نمي ديدند. آنها راست و رفرميست بودند چون مي گفتند كسب قدرت با توسط عده اي معدود غير واقعي است و اين ديگر انقلاب نيست بلكه بلانكيسم است. اينها 2 خردادي خوانده ميشدند چون حاضر نبودند با سلطنت طلبان همكاري و اتحاد عمل كنند. آنها خائن خوانده شدند چون به خود اجازه داده بودند به بتي كه ساخته شده بود (حكمت) انتقاد نمايند. من به تمام رفقا و دوستان فعال جنبش كه چه در خارج احزاب كمونيسم كارگري و چه در آن احزاب هستند پيشنهاد مي كنم، اگر اين كتاب (در دفاع از ماركسيسم) را نخوانده اند، حد اقل براي يكبارآنرا بخوانند و اگر هم در آن دوران و با آن عينك آنرا مطالعه نموده اند يكبار ديگر به آن مراجعه نمايند، تا ببينند كه چيزي به جز واقعياتي كه امروز بر جسته تر و مورد مناقشه است گفته نشده. اين كتاب به راستي يك سند تاريخي است كه هنوز هم در ايران دست به دست مي چرخد. تمام بحث گرايش سوسياليستي كه بعدها نام "اتحاد سوسياليستي كارگري" گرفت در اين جمله معروف رضا مقدم نهفته است كه: "انقلاب در گرو به ميدان آمدن طبقه كارگر است" . و البته اين جمله عصاره و يكي از اساسي ترين مباني ماركسيسم و لنينيسم است.
اما آنها كه به نيابت از طرف طبقه كارگر مي خواستند انقلاب كنند، مهر ليبراليسم و انفعال بر مستعفيون زدند. اما سؤال اين است كه اگر معيار انقلابي بودن در اين است كه هميشه و در هر شرايطي رژيم را در حال سرنگوني بدانيم و مردم را در حال انقلاب كردن، و ليبرال بودن را به واقعگرايان نسبت دهيم، ديگرچه چيزي از ماركسيسم باقي مي ماند؟ در آن صورت مجاهدين خلق، و چريكها در زمان شاه از همه انقلابي تر بوده اند. مجاهدين كه هر روز شعار سرنگوني ميداد و اعلام مي كرد كه رژيم اين ماه سرنگون است، بايد انقلابي تر از همه بوده باشند. و يا مگر مجاهدين در جريان عمليات فروغ جاويدان با شعار از مهران تا تهران خود را به كشتن ندادند. آيا چريكها كه در سال 49 به جنگلها رفتند و يا مائوئيستها در قضيه آمل از همه انقلابي تر بودند؟ وبلعكس ماركس كه پس از شكست انقلاب شعار داد "انقلاب مرد زنده باد انقلاب"، ليبرال بود؟ آيا ماركس كه در تقابل با بلانكي كه مي خواست قدرت را با 200 نفر بگيرد و گفت اين انقلاب نيست وما بايد انقلاب را تدارك ببينيم ليبرال بود؟ آيا لنين كه بزرگترين رهبرانقلاب بود، پس از انقلاب شكست خورده 1905 اعلام نكرد كه انقلاب شكست خورده و دوران ركود وسركوب آغاز گرديده است، و حزب بايد به زير زمين برود؟ آيا اين وضعيت تا 1911 ادامه نيافت؟ بنا بر اين لنين را هم بايد ليبرال ناميد.
اما واقعيت آن است آنها كه هر روز اعلام مي كنند رژيم سرنگون مي شود و فردا انقلاب خواهد شد ،با وجود تمامي ظاهر چپشان از محتوايي راست بر خوردارهستند، چرا كه بجاي تدارك و سازماندهي انقلابي به شعار هاي روشنفكرانه و رهنمودهاي غير قابل اجرا اكتفا مي كنند.
به هر شكل در آن فضا و در آن شرايط اكثريت كه در دنياي مجازي خود غرق بود و حكمت همچنان به آن شاخ و برگ ميداد، "در مقابل مستعفيون ايستادند و راه حزب را تداوم بخشيدند".
واقعيت آن است كه آنان كه انقلاب را در گرو به ميدان آمدن طبقه كارگر مي دانند، وظيفه انقلابيشان چند برابر مي شود، چون بايد دائما در اين راستا (تدارك و سازماندهي انقلاب) فعاليت نمايند. اما آنها كه شرايط را انقلابي مي دانند و هميشه رژيم را در آستانه سرنگوني مي دانند نيازي به تدارك و سازماندهي آن ندارند چون اين شرايط را موجود مي دانند. و در عمل رهنمودهايشان نه تنها به انقلاب و زمينه سازي آن كمكي نمي نمايد بلكه بلعكس به آن لطمه مي زند. اين تصور كه هميشه جامعه در حال انقلاب است و رژيم در حال سرنگوني و خود بزرگ بيني تا بدان جا كه هميشه خود را رهبر ميليونها نفري بداني كه پشت سرت نيستند، از جمله ويژگي هاي روشنفكران جدا از توده است. آنها نه تحمل صبر و مبارزه دراز مدت را دارند و نه مسائل جنبش كارگري بطور واقعي مسئله و دغدغه شان است. رهبر خيالي بودن و شعار هاي پر آب و تاب و غير قابل اجرا دادن، آنها را ارضا مي نمايد و بر همين مبنا هر روز شكل و رنگي از آن را مي سازند. بخصوص در جامعه ما و در طيف چپ و حتي بطور كلي فعالين سياسي اين يك سنت شده است كه هر كه بيشتر اغراق نمايد ودنياي مجازي تري كه سرنگوني و انقلاب را در همين امروز و فردا نشان دهد بسازد، بيشتر برايش بايد هورا كشيد.
اما اين سنتها در حال رنگ باختن است و پرولتاريا بخصوص در اين مقطع زماني، هر چه بيشتر نيازمند واقعگرايي سوسياليستي است. واقعگرايي كه همراه با رهنمودهاي واقعي در بطن مبارزه طبقاتي باشد و بتواند انرا گام به گام پيش ببرد و ارتقا دهد ودر يك رابطه ديالكتيكي، بر آن تاثير بگذارد و از آن تاثير بپذيرد. علم ماركسيسم علم مبارزه طبقاتي است و در ارتباط مستقيم با واقعيات جاري و سطح مبارزه طبقاتي معنا مي يابد و در اين رابطه است كه تئوري انقلاب تدوين مي شود، تئوري كه بطور مشخص رهنمون عمل است و كار بردي است يعني انطباق ماركسيسم با شرايط موجود. اما توهمات روشنفكرانه اي كه هر روز اعلام مي كنند رژيم سرنگون است و ما رهبري مبارزات را در دست داريم و گارد و ارتش خيالي مي سازند هيچ ارتباطي به ماركسيسم ندارند .
آن شرايط
خيالي كه آقاي حكمت در آن دوران ساخت و تئوريزه
نمود و همه فعالين حزبش را در خواب خيالي
كسب قدرت با 100 نفر غرق كرد تا به كي مي توانست
ادامه يابد. اگر آنها گريبان خود را بادادن
انواع ناسزا ها به مستعفيون راحت كردند
و سعي كردند براي هميشه آنها را فراموش
نمايند، گريبان خود را از دست واقعيات چگونه
مي خواستند رها كنند؟
3-
سرسختي واقعيات
لنين جمله معروفي دارد كه مي گويد : "واقعيات سرسختند". بر اين مبنا و با گذشت زمان كم كم روياي شيرين كسب قدرت توسط حزب كمونيسم كارگري در آن دوران كمرنگ مي شد و در جريان عمل سردرگمي و تناقضات را رشد مي داد. ذهني گرايي كه با واقعيت ارتباط نداشت دچارپسرفت مي گرديد و حاملان اين نظريات را كلافه مي كرد. در چنين مقاطعي اگر جايي براي واقع گرايي نباشد (كه متاسفانه در آن دوران در حزب كمونيسم كارگري نبود) بايد به دنبال اشكال ديگري از خواب و رويا گشت. بايد توجيهات ديگري درست نمود و از همه بدتر بايد مقصراني تراشيده شود. بحران جديد در حزب كمونيسم كارگري نتيجه همان ذهني گرايي بود كه مبناي حركت آنها بود. كورش مدرسي و حميد تقوايي هر يك به نمايندگي از دو گرايش دروني رو در روي هم در باره شيوه هاي كسب قدرت كه نه در اساس و بر مبناي رجوع به واقعيات بلكه در جزييات با هم تفاوت داشتند، صف آرايي كردند.
تقوايي براي برون رفت از بحران وموقعيتي كه حكمت ترسيم كرده بود ، دو بخش نظري حزب كه يكي بر انقلاب كارگري و كسب قدرت توسط شوراها بود و بيشتر قبل از مقالات "حزب و جامعه" و "حزب و قدرت سياسي" و ديگر مقالاتي كه دراين راستا وجود داشت تاكيد كرد واز طرف ديگر بر آنچه حكمت گفته بود كه مي توان قدرت را با عده اي معدود گرفت، تكيه كرد. بعبارتي اين تناقض را كه بسته به شرايط و موقعيت هر يك از آنها مي توانند عملي گردند را رهنمون عمل قرار داد و بدين وسيله راه گريزي براي تاخير در سرنگوني رژيم يافت. در واقع اين تناقض نظري، چكيده اي از همان تناقضات حكمت بود كه در دو دوره مطرح شده بود.
اما كورش مدرسي برآخرين تئوري هاي حكمت، كه همانا كسب قدرت توسط حزب به نيابت از طرف كارگران و با عده اي معدود تاكيد داشت و تقوايي را متهم به عدول از حكمت مي كرد.
و البته در اين بحران هر دو گرايش همچنان جامعه را در آستانه انقلاب ميديدند و چون به شدت هر يك از گرايشات سعي داشت ديگري را متهم به راست روي وسازش نمايد، در اغراق شرايط جامعه و جنبش كارگري و موقعيت حزب كمونيست كارگري مسابقه گذاشتند و هر كدام از گرايشات سعي داشت در اين مورد گوي سبقت را بربايد و در نتيجه ذهني گرايي در اين مقطع نه تنها كاهش نيافت بلكه بر شدت آن به نسبت گذشته افزوده شد.
بنا بر اين دو راه حل متفاوت كه در اساس تفاوت ماهيتي با هم نداشت، به نوعي به تداوم اراده گرايي و ذهني گرايي حزب تداوم بخشيدند. البته در اين گيرو دار سنت حاكم بر اين حزب (كه ديگر دوتا شده بودند) فراموش نشد و به تمامي هر دو گرايش از آن استفاده نمودند. و آن چيزي نبود جز فحاشي و تهمت زدن به يكديگر. بنا بر اين حزب حكمتيستها به رهبري كورش مدرسي و همان حزب كمونيسم كارگري به رهبري تقوايي ، از يكديگر جدا شدند و به شيوه هاي خود بر تداوم تناقض نظري سابق ادامه دادند. در واقع اين انشعاب نه تنها بحران ذهني گرايي را در هر يك از گرايشات تداوم بخشيد، بلكه با تضعيف موقعيت و نيروهايشان، تشديد نيزكرد. چرا كه تداوم توهمات روشنفكرانه به دور از واقعيات با تجمع صدها نيرو در خارج كشور براي دوره اي ممكن شده بود و از اين پس بحران عميقتر مي گرديد، چون همان لشكر خارج كشوري نيز به دو نيم تقسيم شده بودند.
سر سختي
واقعيات و سير جاري مبارزه طبقاتي عامل
اصلي رشد تضاد هاي دروني حزب كمونيسم كارگري
و تبديل آنها به دو حزب جدا گانه شد و همانطور
كه گفته شد، متاسفانه اين بحران به عاملي
تبديل نگرديد تا هر كدام به واقعيت نزديك
گردند. طبيعتا استدلالات به دور از واقعيات
نمي توانست جذبه دوران منصور حكمت را داشته
باشند و در جريان عمل به شدت با مشكل روبرو
بودند و در نتيجه يحران نه تنها نمي توانست
حل شود بلكه به شكل متفاوت اما با ما هيتي
يكسان همچنان در هر يك از گرايشات عمل ميكرد.
4- پاي استدلاليان چوبين بود، پاي چوبين سخت بي تمكين بود!
دو حزب كمونيسم كارگري كه همچنان براستدلالات غير واقعي خود پاي فشاري مي كردند براي فرار از واقعيات و بحران پيش رونيازمند سلسله اي از دستورالعملهاي به ظاهر جديدي بودند، تقوايي در برنامه تلویزيون ماهواره ایشان اعلام نمود كه مخفي كاري متعلق به چپ سنتي است و كمونيستها بايد با هويت روشن و مشخص به ميدان بيايند.
در واقع او بيان مي كرد كه ديگر رژيم هيچ توان سركوب ندارد و انقلاب نيز در اوج قرار دارد. هر چند سير مبارزه طبقاتي از سال 81 به بعد توانست گامهايي به جلو بر دارد و چهره هاي علني بوجود آمدند كه در حد خود بسيار با ارزش اند وبراي جنبش كارگري يك دست آورد به حساب مي آيند، اما تعميم آن به حد رد فعاليت علني آنهم نه براي يك فعال كارگري بلكه براي احزاب كمونيست جاي بسي تعجب داشت. در واقعيت امر فعالين سياسي سرنگوني طلب به هيچ وجه در موقعيتي نبودند ونيستند تا تماما وبا هويت وشناسنامه مشخص در محل كار زندگي و ... اعلام نمايند كه به فلان حزب و گروه تعلق دارند و مزدوران رژيم هم نتوانند گزندي به آنها برسانند .
در دنياي واقعي حتي فعالين همين حزب نيز در داخل كشور مجبور به رعايت مسائل امنيتي هستند. براي مواردي كوچكتر و بي ارزشتر از اينها بسياري را در همين سالها به زندان انداختند و يا از كار اخراج نمودند. البته واضح است كه ما كمونيستها از هر فرصت علني و امكاني در اين رابطه بايد استفاده كنيم و سعي در گسترش آن داشته باشيم، اما اين مسئله كه ما قادريم و بايد تمام هويت سياسيمان را علني كنيم ومخفي كاري متعلق به چپ سنتي است، تا چه حد مي تواند واقعي باشد و ازحد استدلال خارج گردد؟ فعالين سياسي بي غرض در داخل كشور به خوبي مي توانند در اين مورد قضاوت نمايند. استدلال تقوايي در عمل داراي همان پاي چوبين است كه تمكين نمي كند و با او راه نمي آيد. اين واقعيتي است كه همه فعالين سياسي مي توانند و بايد كار علني و مخفي را در اين شرايط تلفيق نمايند، اما اين بدان معنا نيست كه ما اراده گرايانه قادريم همه فعاليتهاي سياسيمان را علني نماييم و رژيم هم توان سركوب نداشته باشد.
تعميم اين سياست در زمينه هاي ديگر نيز جريان داشت. يك بار در روز زن اعلام مي شد كه به خيابانها بريزيد و رو سري ها را آتش بزنيد و در روز ديگر تاسوعا و عاشورا را به حسين پارتي مي خواستند تبديل نمايند! يكروز فرمان داده مي شد كه در چهار شنبه سوري به خيابانها بياييد و محلات را از دست رژيم خارج نماييد و روز ديگر شعار سرنگوني سر داده مي شد. يكروز خانم آذر ماجدي اعلام ميكرد كه ما ميليونها طرفدار داريم و مردم از ما مي خواهند كه به ايران بياييم و يكروز علي جوادي اعلام مي نمود كه حزب كمونيست كارگري در آستانه كسب قدرت است.
اما پس
از همه اين حرفهاي غير واقعي لازم بود تا
خبر سازيهايي انجام شود تا عده اي خوش باور
ويا در خارج به دور از واقعيات، همه اين
توهمات را باور كنند. عكسي پس از يكي از
مراسمهاي روز زن نشان داده مي شد كه 2 يا
3 نفر در حال آتش زدن روسري هايشان بودند.
و اعلام مي شد كه زنان در خيابانها روسريهايشان
را آتش زدند. به راستي كدام فعال سياسي بي
غرضي اينها را باور مي كند؟
آقاي علي جوادي با آب و تاب بسيارهمچنان بر طبل جنگ ميكوبيد و شرايط حمله آمريكا به ايران را توضيح مي داد و در اين مورد چنان به اغراق گويي مي افتاد كه گويي در عرض مدت بسيار كوتاهي قرار بود آمريكا به ايران حمله نمايد و پس از آن و با ايجاد شرايط بحراني "حزب كمونيسم كارگري هم كه قوي ترين و بزرگترين نيروي سياسي است" با كنار زدن همه اپوزیسيونها، حكومت و آمريكا به كسب قدرت سياسي نائل مي گردد. در اين اغراق گويي او تمام جزييات را شرح مي داد و جايي براي شك و شبهه هواداران باقي نمي گذاشت.
آقاي جوادي در جريان اعتصاب كارگران شركت واحد مي گفت كه رژيم توانايي آنرا ندارد كه به رانندگان هيچ تعرضي نمايد و آنها را سركوب كند و بر همين مبنا رهنمودهاي غير واقعي صادر مي كرد و اعلام مي نمود اگر رژيم به رانندگان تعرضي كند ما ( بخوان حزب كمونيسم كارگري) دنيا را بر سر آنها خراب خواهد كرد. بله اين واقعيتي بود كه ما بايد با تمام توان از اعتصاب كنندگان شركت واحد حمايت مي كرديم و همه فعالين جنبش كارگري نيز چنين كردند، اما دادن رهنمودهاي غير واقعي و اعلام اينكه رژيم قادر نيست دست به سركوب بزند، در عمل چه تاثيراتي بجا گذاشت؟
همه كساني كه تلوزيون ماهواره اي اين حزب را ديده اند و يا به سايتها و نشرياتشان مراجعه نموده اند ، بخوبي مي توانند دهها موارد از اين دست را مثال و بياد بياورند.
بنا بر اين واقعيات در حزبي كه به جاي طبقه كارگر وبا تعدادي معدود قرار است كسب قدرت گردد چگونه ممكن است سانتراليسم دمكراتيك حاكم باشد. وقتي جايي براي حكومت شوراها و انقلاب كارگري نيست و از طرف طبقه كارگر و به نيابت آن مي توان انقلاب نمود، چرا در داخل حزب و به جاي سيستم شورايي نمي شود يك ليدر بجاي ديگران تصميم بگيرد. ليدر در حزب كمونيسم كارگري داراي توانايي ها و اقتدار بسياري است. او مي تواند مسئولين حزبي را
انتصاب نمايد و به قول تقوايي هر كس كه در تيمش نباشد را كنار بگذارد. او مسئولين حزبي را در كيف خود دارد و با باز نمودن آن مي تواند بازي را طبق دلخواه خود پيش ببرد. در حزبي كه سيستم شورايي رهبري وجود ندارد تا سانتراليسم دمكراتيك بوجود بياورد، چگونه ممكن است براي حكومتي كارگري كه مبتني بر سيستم شورايي است بتوان مبارزه نمود. در نتيجه بحران نهفته در حزب كه ريشه در دوري از واقعيات داشته ودارد، هر از چند گاهي بحران به شكلي در اين رابطه بروز مي نمايد. علي جوادي و آذر ماجدي به همراه تعدادي ديگر به درستي نسبت به نوع رهبري استاليني انتقاد كرده و خواهان رهبري شورايي شدند. اما آنها باز هم از ريشه يابي بحران غافل بودند وتنها شاخ و برگ را ميديدند. چطور در يك حزب كمونيست كه همه چيز آنرا انقلابي و ماركسيستي مي دانستند رهبري تا بدين حد مي تواند بروكراتيك و فردي باشد. حزبي كه تمامي كادر ها و اعضايش در خارج كشور هستند و حتي مشكل امنيتي براي انتخاب مسئولين و رهبري شورايي وجود ندارد چگونه تا بدين حد بر مبناي بروكراتيك اداره ميگردد. در واقع ليدر در حزب كمونيسم كارگري همانا رئيسي است كه همه اقتدار را در دست دارد و بر خلاف مناسبات جمعي و شورايي عمل مي كند.
بنا بر اين با بالا گرفتن اختلاف در اين مورد و حاشيه هاي غير دمكراتيك آن، بار ديگر حزب كمونيست كارگري حميد تقوايي، دستخوش بحران گرديد و ليدر و هوادارانش كه هيچگونه اعتراضي را بر نمي تافتند، به تندي و با خصومت شديد به رفقايشان تاختند و به سرعت مسير جدايي و انشعاب شكل گرفت. علي جوادي، آذر ماجدي و تعدادي ديگرحزب اتحاد كمونيسم كارگري را ايجاد نمودند.
دو دليل ديگري كه آنها براي انشعاب داشتند يكي مسئله جنبش فلسطين بود و ديگري اختلاف بر سر اخراج اسماعيل مولودي بود.
نكته اول، يعني مسئله عدم حمايت از جنبش فلسطين البته خود جاي بحث بسياري دارد و در اينجا فقط مي توان به اختصار به آن پرداخت. اعتراض علي جوادي و آذر ماجدي در اين مورد اول از همه بايد به حكمت انجام مي گرفت. چرا كه از همان زمان كه حكمت رژيم اسراييل را دمكرات ترين رژيم منطقه ارزيابي كرد، تخم خصومت با جنبش حق طلبانه فلسطين كاشته شد. چگونه رژيم اسراييل دمكرات ترين رژيم منطقه است در حالي كه هر روز در خيابان و در مقابل چشم جهانيان آدم ميكشد و ابتدايي ترين حق مردم فلسطين براي ادامه حيات و حق تعيين سرنوشت را ناديده گرفته است؟ چگونه رژيم اسراييل دمكرات ترين رژيم منطقه است در حالي كه هر تظاهرات و اعتراض ضد جنگ را در داخل اسراييل سركوب مي كند؟ اما به طور اختصار جناح جوادي به سياست عدم حمايت از جنبش فلسطين اعتراض داشت اما قادر نبود به باور حكمت انتقادي نمايد. اگر نظر هر ماركسيستي را در اين مورد كه ماركس زماني ميگفت اولين انقلاب كارگري در انگلستان اتفاق خواهد افتاد و اين طور نشد، بپرسيد (و حتي اگر از اعضاي كمونيست كارگري) به صراحت خواهند گفت كه ماركس در اين مورد اشتباه مي كرد و البته اين بيان به هيچ وجه دال بر رد نظريات علمي ماركس و ماركسيست بودن همين افراد نيست. اما هيچ كمونيست كارگري را نمي توان ديد كه اشتباهي را متوجه حكمت بداند و حاضر باشد به اين بت خدشه اي وارد شود.
اما ببينيم پس از اين همه بحران وانشعاب و با گذشت اين مدت طولاني و آشكار شدن منطبق نبودن نظريات حكمت كه با واقعيات جاري مبارزه طبقاتي، اتحاد كمونيسم كارگري در نامه اي سرگشاده به ديگر احزاب كمونيسم كارگري چه مي گويند:
ادامه اين شرايط مي تواند به تحزب گريزي عليرغم جايگاه تعيين كننده
تحزب در كمونيسم منصور حكمت و انفعال بينجامد.در اين شرايط حتي
يك ديالوگ در فضاي سالم و كمونيستي به راحتي ميسر نيست.بي اعتمادي
به نوبه خود به يك فضاي ركود وخسته از كار حزبي و تشكيلاتي دامن
زده است.مي خواهم مدتي فكر كنم!مي خواهم قدري استراحت
كنم!اعتمادم
سلب شده است. عباراتي است كه توسط كادرهاي بعضا قديمي اين جنبش در
احزاب كمونيست كارگري وحكمتيست و همچنين در صفوف اين جنبش به
كرات ديده مي شود.
............ در غلطيدن در اين فضا در شرايطي كه جامعه ما را و پراتيك
انقلابي و حزبي ما را طلب مي كند يك غفلت بزرگ و نا بخشودني است.
كمونيسم كارگري به همه ما نيازمند است.
............... ما معتقديم كه ميتوان بر اين اوضاع فائق آمدو بايد سريعا چنين
كرد.مي توان با تكيه برديدگاههاي منصور حكمت حزبي سياسي و وسيع
ساخت،امر سازماندهي و رهبري جنبش سرنگوني و امر انقلاب كارگري
را در دستور گذاشت،فرقه گرايي وبي اعتمادي را حاشيه كرد،به يك
رهبري جمعي و وسيع از كادر هاي كمونيسم كارگري متكي شد واين
وضعيت را متحول كرد.
در اينجا دو نكته قابل تعمق وجود دارد اول اينكه اين گروه ناراحت است كه پس از اينهمه بحران وانشعاب چرا بعضي ها مي خواهند فكر كنند؟ و چرا بعضي ديگر بي اعتماد شده اند؟ و مخصوصا اين جملات را در كنار "مي خواهم قدري استراحت كنم" آورده شده، تا مترادف با انفعال باشند. از كي تا به حال فكر كردن و سلب شدن اعتماد مترادف با انفعال است. اما وقتي به جملات پايينتر مراجعه مي كنيم متوجه قضيه مي شويم: "مي توانيم با تكيه بر ديدگاههاي منصور حكمت حزبي سياسي و وسيع ساخت، امر سازماندهي و رهبري جنبش سرنگوني و امر انقلاب كارگري را در دستور گذاشت"........ بله آقاي جوادي ناراحت است كه عده اي ممكن است فكر كنند و اعتمادشان سلب شده باشد و به واقعيات هم نظري بيندازند و رهنمود مي دهد كه به همان خواب طلايي فرو برويم و با تكيه بر ديدگاههاي منصور حكمت جنبش سرنگوني و انقلاب را در دستور بگذاريم. واقعا به اين رويا پردازان چه مي توان گفت. در آن زمان كه هنوز انشعابي در حزب نشده بود و به قول خودتان جنبش كمونيسم كارگري بوديد و حكمت شمارش معكوس سرنگوني رژيم وانقلاب توسط حزب كمونيسم كارگري را سر داده بود نتيجه اي جز آنكه سرتان به سنگ بخورد نگرفتيد، و حالا با گذشت اين مدت واينهمه پيامدهاي تئوري هاي اشتباه، گروه علي جوادي فرمان شروع از اول را مي دهد.
اما براي آنكه رهنمود مشخصي هم داده باشد در مطالب ذكر شده نكته با اهميت تري وجود دارد: "كمونيسم كارگري به همه ما نياز دارد"، "مي توان با تكيه بر ديدگاههاي منصور حكمت حزبي سياسي وسيع ساخت"، "به يك رهبري جمعي ووسيع از كادرهاي كمونيسم كارگري متكي شدو اين وضعيت را متحول كرد."
پس از گذشت
اينهمه مباحث و بحران و انشعابات و كنگره
ها، كه به گفته همين نامه سر گشاده يكديگر
را ناسيوناليست و نماينده بورژوازي بزرگ
و ...... خوانده اند حالا گروه جوادي اعلام
آتش بس مي دهد و مي خواهد همه با هم آشتي
كنند. واقعا كه بي پرنسيبي تا به كجا؟ اگر
براي تمام آن مباحثي كه انجام داده ايد
و به خاطرش انشعاب كرده ايد، ارزشي قائل
هستيد و به قول خود جنبشي را نمايندگي مي
كنيد كه نامش كمونيسم كارگري است چگونه
به يكباره همه آنها را زير پا مي گذاريد
و به ياد گذشته ها مي افتيد. شايد ارزش همه
اينها براي شما در همان حد قهر و آشتي كودكان
است. اما واقعيت اين است كه همه اينها فقط
به خاطر موقعيتي است كه اين گروه پيدا كرده
است. موقعيت اين گروه (اتحاد كمونيسم كارگري)
در ميان احزاب چند گانه كمونيسم كارگري
از همه بدتر است. در داخل كشور و در جنبش
كارگري طرفداري برايشان نمانده و در خارج
نيز نه تنها در سطح احزاب سياسي بلكه در
بين احزاب كمونيسم كارگري هم يك گروه كوچك
است كه كسي به آنها توجه نخواهد داشت و اين
يك مرگ سياسي براي اين گروه است. شايد بتوان
در خارج كشور هنوز هم در گوشه اي نشست و
امر انقلاب را در دستور روزتان بگذاريد،
اما بهتر از همه اينها اعلام بازنشستگي
سياسي شما است.
5-
حكمتيستها وادامه بحران
همانطور كه تداوم ذهني گرايي و اراده گرايي در حزب کمونیست کارگری باعث شد كه بحران در ميان آنها ادامه يابد، در ميان حكمتيستها نيزمسئله به همين روال بود. هر چند كه بحران اشكال مختلفي دارد و گاه نهان وگاه آشكار است، گاه فقط باعث انزوا وگاه باعث انشعاب مي گردد، اما به هر حال حكمتيستها با فشار آوردن پا برروي پدال گاز سعي كردند كه از بحران بگريزند. غافل از آنكه ممكن است، سرعت زياد باعث تصادف با ديوار گردد.
حكمتيستها براي آنكه خود را انقلابي تر و اكتيو تر از ديگران نشان دهند ضمن ادامه اعلام سرنگوني رژيم در هر مقطع و زمان وحتي به طور مداوم، اقدام ديگري كه همانا تشكيل گارد آزادي و كميته هاي كمونيستي باشد را صادر كردند. وظايف گارد آزادي از همان ابتدا درگيري با عوامل رژيم، شناسايي آنها، بيرون كردنشان از محلات و كارخانه ها و.... اعلام گرديد. اما دقيقتر آنرا آقاي مظفر محمدي فورموله نمودند: "تعرض به زنان و دختران را به بهانه بد حجابي تحمل نمي كنيم، ماموران رژيم را بايد تنبيه كرد، هر دستي را براي قتل ناموسي بلند شود بايد كوتاه كرد. .... مسببين را بايد تنبيه كرد، اطلاعاتي ها را بايد شناسايي معرفي وتنبيه كرد و..."
بدين وسيله گارد آزادي كه از همان ابتدا براي مبارزه در فاز نظامي طراحي و ساخته شد، حالا با رهنمودهاي مشخص و متفكرانه آقاي مظفرمحمدي داراي برنامه و وظائف مشخصي مي گردد. به راستي تا چه حد اينها را بايد جدي گرفت و همه آنها كه مسائل جنبش كارگري دغدغشان است، چطور مي توانند اين ارتش خيالي را باور كنند؟ تشكيل گارد آزادي و به دنبال آن رهنمودهاي فوق بيانگر دو چيز است. اول اينكه جامعه در مرحله انقلاب است كه مي توان و بايد برخورد نظامي و تشكيلات نظامي در دستور كار باشد و دوم اينكه، اين گارد داراي چنان نيرو و بدنه ايست كه مي تواند در مقابل عوامل رژيم مقابله نمايد و حتي آنها را تنبيه نمايد. بنا بر اين اگر ما در مرحله انقلابي قرار داريم و گارد و تشكيلات نظامي آن، يعني سازماندهي نظامي اين انقلاب نيز انجام شده است چرا فقط به تنبيه عناصر رژيم اكتفا مي كنيد، يكباره انقلاب سوسياليستي را به سرانجام برسانيد كار را تمام كنيد. اين گارد آزادي تا به حال چه كارنامه اي داشته است؟ تا چه حد توانسته در اين نبرد نظامي رژيم را به عقب نشيني وادار نمايد؟ و تا پيروزي كامل چند گام ديگر فاصله دارد؟ اين گارد چند هزار نفر از كارگران را در خود سازمان داده؟ بهتر است در اين مورد به انتقاداتي كه مهرنوش موسوي در شهريور 86 از اعضاي كميته مركزي حكمتيستها داشته توجه نماييم:
" اما
ته این پروسه تنبیهات و مجازاتها میخواهد
به کجا برسد؟ یک زمانی نه چندان دور تصویر
گرفتن قدرت سیاسی از جانب کورش این بود
که: " شايد يک وقتي 10هزار نفر در جايي
داشته باشيم که ناگهان بريزند و فرض کنيد
کاخ رفسنجاني و خامنه اي و خاتمي را بگيريم
و اعلام حکومت جدید و آزاد اعلام شود"
( از مصاحبه شهروند با کورش مدرسی) امروز
به نظر میرسد حتی در خود این استراتژی هم
"افت" شدیدی ایجاد شده، رفیق مظفر
به این رضایت داده است به جای رفسننجانی
عوامل درجه چندم نظام را عجالتا تنبیه کند.
باز هم توضیحش با رفیق مظفر ولی این سئوال
همچنان بالای سر این استراتژی هست که آخرش
چه؟ آیا پروسه قدرتگیری این استراتژی "تنبیه
پروسه" است؟! آنقدر تنبیه و مجازات میکند
تا این بار به خامنه ایی و رفسنجانی برسد؟
جواب این سئوال هر چه باشد، هدف این مجازات
و تنبیهات، کسی شدن در رقابت مسلحانه امروز
در منطقه و بر سر مرزهای ایران است. این
نوع "طرحریزی" نه خودش و نه امتدادش
به سیاست و استراتژی کمونیستی ارتباط ندارد.
2. از مظفر
محمدی و رفقایی که این پروژه را دنبال میکنند
باید پرسید شما که معتقدید جمهوری اسلامی
حتی "ژاندارم منطقه" است، قدر قدرت
است، قدرتش حتی در مقایسه با سال 60 افزونتر
شده است، چه جوری میخواهید پس نیروهایتان
را سر پروژه "نظامی" بیرید. اصلا چه
مردمی را قرار است پای این پروژه ببرید
که از قبل اعلام کرده اید دستشان به کلاهشان
هست و در اوهامند؟ اگر این رودررویی سازمانی
با عوامل نظام است، چرا پای مردم را به میان
میکشید، اگر خطابتان به مردم است، کدام
مردم؟ مردمی که جنبششان شکست خورده است
و امروز با تحرک سازمانی قرار است برایشان
جنبش درست بکنید؟ اگر رژیم اسلامی قدر قدرت
است، قاعدتا در قاموس این تحلیل سیاسی،
باید فراخوان به عقب نشینی بدهید، نه اینکه
تعرض را هم وارد فاز نظامی کنید! آیا این
پارادوکسی عجیب نیست؟ چه جوری حتی در خود
کردستان میخواهید کمونیستها را پای پروژه
نظامی ببرید که تحلیلتان از موقعیت رژیم،
قوم پرستان و ناسیونالیستها حکم بر ضعف
فوق العاده چپ، کمونیسم کارگری و مردم در
خود این منطقه میدهد؟! مظفر محمدی بد نیست
یک بار دیگر تزهای خود را در باره ترسیم
موقعیت مبارزه مردم و احزاب در کردستان
چک کند تا ببینید چه حرفهای ضد و نقیضی دارد
میزند. ( تا یادم نرفته است یادآوری کنم
که استراتژی درست کردن روی الا کلنگ این
دو قطب تروریستی در جهان این خاصیت را برای
اتخاذ کننده هایش دارد که گاه به این یا
آن ور چپه شوند. همین مدتی قبل اصلا آمریکا
و مقابله با آمریکا در سیاستهای دوستان
اصل شده بود. اصلا در برخورد به سناریوی
عراق تکیه اصلی روی آمریکا بود. جنگ دو قطب
تروریستی کهنه اعلام شد! دوستان حتما یادشان
هست که در کنگره قبل من در مخالفت با این
قطعنامه صحبت کردم. امروز اما اصلا قدر
قدرت دنیا رژیم ایران است! آمریکا را در
عراق شکست داده و ژاندارم منطقه است! حالا
باید پرسید خوب با همان "دکترین الا کلنگی"
قاعدتا باید به مصداق دیروز شما این بار
مبارزه با نظام را اصل بکنید. پس چرا نمی
کنید؟ یا اینکه پروژه تنبیه و مجازات ته
کل این انقلابیگری متوسط است؟ (به بحثهای
سیاسی و التقاطی مظفر محمدی در فرصت دیگری
میپردازم) اما شاید هم ضد و نقیض نباشد.
شاید این پارادوکسی "شکست طلبی، آوانتوریسم
و ماجراجویی" جزو لایتجزای این سیستم
فکری و سیاسی است. در بیان سیاستها شکست
طلبانه است، در عمل برای پوشاندن شکست طلبی
اش، اولترا "رادیکال" است. "
مهرنوش موسوي به درستي انگشت روي اين واقعيت گذاشته كه زماني كورش مدرسي با ده هزار نفر مي خواست حكومت را بگيرد، اما به اين نكته اشاره نكرده كه زماني حكمت با كمتر از اينها حكومت را مي خواست بگيرد و تخم اين آوانتوريسم را او كاشت. اما تمام اينها را مي توان با مبارزه نظامي مجاهدين خلق از سال 60 تا كنون مقايسه نمود تا حقيقت آشكار تر گردد. سال 60 مجاهدين خلق بازدن سران رژيم انتظار سرنگوني رژيم را داشتند و پس از چندين عمليات بزرگ و انفجار و ترور تعداد زيادي از سران حكومت، در عمل دچار ضعف شدند چون اين سياست را تا به انتها نمي شد ادامه داد و در هر قدم ترور ضربات بيشتري متوجه خودشان مي شد. مجاهدين خلق كه داراي هزاران نيروي مسلح بود تا اواخر سال 60 ديگر قادر نبود كه ديگر سران رژيم را نابود كند و در نتيجه به سراغ بدنه رژيم رفت و توجيه نمود كه ما سران را زده ايم و حالا نوبت بدنه است. از سال 61 تا 63 صدها ترور انجام شد و در مقابل نيز هزاران نفر اعدام گرديدند. چند سال بعد، پس از آنكه شكست براي رهبران اين جريان آشكار شد، در عراق ارتشي با حمايت دولت عراق تشكيل دادند و حدود ده هزار نفر در آنجا سازماندهي شدند. در مرداد سال67 "ارتش آزادي بخش مجاهدين" حمله اي را از منطقه مهران آغاز نمود. عمليات "فروغ جاودان" كه با حمايت ارتش عراق انجام شد، به قصد تسخير شهرها و در نهايت تهران انجام گرديد. و پس از فتح مهران و سر پل ذهاب حركت به سمت كرمانشاه آغاز گرديد. به عبارتي آنها حدود ده كيلومتر در خاك ايران پيشروي كردند، اما پس از آن از زمين و هوا مورد تهاجم قرار گرفتند و حدود 80 در صد آنها كشته شدند و الباقي نيز به خاك عراق فرار نمودند. و البته اين بهانه اي شد براي كشتار هزاران زنداني سياسي در زندانها. حالا كه سالها از آن ماجرا گذشته بد نيست به اين تجربيات تاريخي تلخ هم نظري بيفكنيم. در همان دوران با وجود آنكه مجاهدين ارتشي داشت و تانك و توپي از صدقه سر حكومت عراق بدست اورده بود، اما براي هر آدمي كه مي توانست واقعيات را ببيند مبرهن بود كه شكست مجاهدين حتمي است، چون نيروي آنها در تقابل با رژيم قابل مقايسه نبود. در همان زمان تعدادي از هواداران مجاهدين جمع شده بودند و باخطكش بروي نقشه فاصله مرز تا سرپل ذهاب را اندازه مي گرفتند و تناسبي بستند كه چون دو روزه اين فاصله طي شده بود پس قاعدتا تا يك ماه ديگر ارتش آزادي بخش در تهران خواهد بود. البته چند روز بعد همه آن نقشه ها دود شدند به هوا رفتند.
اما حالا و در يك مقايسه" گارد آزادي" با "ارتش آزاديبخش مجاهدين خلق" چه مي توان گفت. بر همه واضح است كه گارد ازادي حكمتيستها نه هزاران نفر بلكه صد نفر را هم در اختيار ندارد. و اگر مجاهدين در سال 60 با هزاران نيرو و امكانات فراوان سران رژيم را ترور كرد و بعدا مدعي شد كه حالا نوبت بدنه است، حكمتيستها هم در خيال اينكار را مي كنند. در يك زمان حكمت شمارش معكوس سرنگوني سر داده بود و هر روز اعلام مي كرد كه رژيم را سرنگون مي كنيم و حكومت همين امروز و فردا در دست ما كمونيستهاي كارگري است. بعدها كورش مدرسي با ده هزار نفر مي خواست حكومت را بگيرد و حالا گارد آزادي بدنه را هدف قرار داده و در خيال آنها را تنبيه مي كند. اگر مجاهدين در يك نبرد نابرابرشركت كرده بود و توازن قوا را و سطح مبارزه جاري را مد نظر نداشت حكمتيستها در يك مبارزه خيالي يك روز رژيم را سرنگون مي كنند و روز ديگر بدنه را مي زنند. اگر ارتش آزاديبخش مجاهدين خلق كارش به آنجا كشيده كه پس از سالها خلع سلاح باچوب و پرچم بجاي اسلحه در اردوگاههاي خود رژه مي روند، حكمتيستها گاردشان درخيال و توهم رژه مي روند و مشق نظامي مي بينند. به هر حال از قديم گفته اند "وصف العيش نصف العيش" .
اما يكي ديگر از رهبران اين گروه (اسد گلچيني) براي جبران مافات، راه حل ديگري پيدا كرده و اعلام كرده كه بايد به ميان اردوگاههاي احزاب و گروههاي ايراني در كردستان عراق برويم تا از آن طريق هم متحداني پيدا نماييم و بتوانيم در بحران موجود و منطقه نقش بيشتري ايفا نماييم.
به اين مي گويند يك راه حل درست و حسابي. حالا كه گارد آزادي از تنبيه مزدوران رژيم فارغ شده است، بايد به كردستان عراق برود و تير و ترقه اي در كند تا چيزي كم وكسر نباشد و از ميان ناسيوناليستهاي منطقه دوستاني بيابد. به هر حال در انجا اگر بتوان تير و ترقه اي در كرد، حد اقل اين خوبي را دارد كه بتوان آنرا بزرگ كرد و به آن شاخ و برگ داد و خوراك تبليغاتي ساخت. اين چيزي نيست جز دكترين فرار به جلو. با اين كار مي شود فضاي مجازي را بزرگتر كرد و اگر به درد مردم و كارگران نخورد لااقل شايد به درد مهار بحران براي چند صباحي ديگر بخورد.
اما اوهام و خيالات به همينجا محدود نمي گردد و هر يك از اين رهبران سعي در گفتن دروغهايي بزرگتر دارد، آقاي محمد فتاحي چنين مي گويد:
" به مردم در محلات مي گوييم سازمانها و شبكه هاي اجنماعي و مبارزاتي را تشكيل دهند، با همان صراحت به مردم مي گوييم كه واحد هاي گارد آزادي را تشكيل دهيد. تفاوتي اگر وجود دارد در اين است كه عضويت در واحد هاي گارد آزادي مخفي است و اسلحه ها مخفي است.
... يك ساعت كنترل محله يا بخشي از محله اي، نشان دادن بخشي از قدرت مردم است.
... صندوق شكايات مردم به اشكال مختلف علني و مخفي داير مي گردد. مزاحمان آزادي وحرمت مردم و بخصوص كساني كه در پوشش زنان و دختران و يا كنترل زندگي خصوصيشان دخالت مي كنند مورد بازخواست قرار مي گيرند. باندهاي مافيايي و فروشندگان و عاملين مواد مخدر يا بايد دست از اعمال ضد انسانيشان بردارند يا محلات زندگي مردم را ترك كنند. جاسوسان وهمكاران رژيم جايي در ميان مردم نخواهند داشت و از طرف گارد آزادي مورد بازخواست قرار مي گيرند. اين بازخواستها توسط اخطار كتبي به آنها و سپس احضارشان، به ميان مردم، هنگامي كه واحد هاي گارد آزادي حضور علني مي يابند و در صورت سرپيچي، معرفي آنها به مردم و جامعه و در نهايت تنبيه آنها صورت خواهد گرفت. به هر حال اين مسئله بازي است.
...آرم گارد و كلاه آن و هر گونه سمبل آن در ميان جوانان و نوجوانان چنان تكثير و باب مي شود كه تشخيص گارد از اهالي محل و از بچه هاي محل براي دشمن بسيار دشوار است. انگار همه گارد اند. تنها تفاوت واحد هاي گارد آزادي اين است كه اين واحد ها نوك حمله يك تحرك و مقاومت توده اي و گسترده در محل اند."
اما در چند سطرپايينتر و در چشم انداز گارد آزادي كه با تيتر "زمان تعرض گارد آزادي فرا مي رسد" چنين ادامه مي دهد:
"....در تداوم اين كشمكش و بخصوص در شهرهايي كه گارد آزادي توده اي تر و قدرتمندتر مي شود،اوضاعي پيش مي آيد كه شبها شهر در دست گارد ازادي و مردم است. رژيم و ماموران نظامي و انتظاميش تنها ساعاتي در روز آنهم در خيابانهاي اصلي و مراكز استقرار شان مي توانند حضور يابند. و حتي در طول روزها هم محلات از تعرض رژيم در امان خواهد بود.
... اكنون
بخش قابل توجهي از جوانان و مردم مي دانند
كه گارد آزادي خودشان هستند، منم، تويي،
همسايه، و همكلاسي و همكاركارخانه و دوستان
و همفكران خودمان است"
ابتدا در مورد اينكه :"به مردم در محلات مي گوييم سازمانها و شبكه هاي اجتماعي و مبارزاتي را تشكيل دهند، با همان صراحت به مردم مي گوييم كه واحد هاي گارد آزادي را تشكيل دهند."
پس تا به حال مشكل آن بود كه به مرد گفته نمي شد گارد آزادي و سازمان مبارزاتي درست كنند و همه چيز حاضر و آماده بوده است. ممكن است آقاي محمد فتاحي بگويند اين مردم آماده به گوش را چرا تا به حال فراخوان نمي داديد و همه را از اينهمه بدبختي بيرون نياورديد؟ البته شما وديگر دوستانتان از اين دست فرمانها نيزقبلا زياد صادر كرده ايد اما چه اهميتي دارد كه آنها اجرا نشده اند، چون اين يكي واقعا از نوع ديگري است! اقاي فتاحي مي خواهد گارد آزادي را خيلي توده اي و فراگير نشان دهد اما دم خروس بيرون مي زند وچند سطر پايينتر مي گويد: "عضويت در گارد آزادي مخفي است و اسلحه ها مخفي است." پس اين گارد آزادي كه وارد فاز نظامي شده و مخفي هم هست چطور كاملا فراگير و شناخته شده مي باشد. او مي خواهد هم چريك بودن خود را حاشا نمايد و هم گارد آزادي را مخفي و غير قابل دسترس مي داند.
و در ادامه وظائف اين گارد مي گويد: "يك ساعت كنترل محله و يا بخشي از محله اي، نشان دادن بخشي از قدرت مردم است." همه اينها كه آقاي فتاحي مي گويد واقعا ممكن است. ما شاهديم كه بارها و در محلات مختلف جوانان براي چند ساعت خياباني را به كنترل در مي اورند و رژيم هم هيچ كاري از دستش بر نمي آيد، و البته نه براي سنگر بندي بلكه براي فوتبال گل كوچك! اين را نه براي تمسخر اين آقا بلكه به راستي مي گويم. خودتان قضاوت كنيد، همه شما كه در اين محلات زندگي مي كنيد و انسانهاي واقعي اين جامعه هستيد، آيا الان شرايطي است كه هر روز و هر وقت دلمان خواست محله اي را به كنترل در اوريم و شعار سر دهيم و منطقه آزادشده ايجاد نماييم؟ واقعا هر انساني بي غرضي كه در اين مملكت زندگي مي كند مي تواند به اين سوال جواب روشني بدهد. البته ايشان گفته اند كه "و يا بخشي از محل" كه تا حدودي تعديل صورت گيرد و البته دستشان درد نكند كه اين تخفيف را قائل شده اند. اينهم واقعا ممكن است چون به هر حال بخشي از محل همان خانه اي مي تواند باشد كه عضو گارد آزادي ساكن آن است و البته قابل كنترل است!
آقاي فتاحي در ادامه اعلام شرح وظائف اين گارد به كساني كه به پوشش و زندگي خصوصي مردم تعرض مي كنند را مورد بازخواست قرار مي دهد. "وباندهاي مافيايي و فروشندگان وعاملين مواد مخدر يا بايد دست ازدست از اعمال ضد انسانيشان بردارند و يا محلات زندگي مردم را ترك كنند." چگونه كساني را كه به زندگي خصوصي مرد تعرض مي كنند مورد بازخواست قرار مي دهند؟ البته بايد تصور كنيم كه اخطاريه اي به يكي از خانه هاي فلان بسيجي و يا اطلاعاتي داده مي شود و او سر ساعت مقرر با ترس ولرز مي ايد و ما او را شديدا مورد بازخواست قرار مي دهيم و برايش خط و نشان مي كشيم كه ديگر اخرين بارت باشد و او هم كه رنگش پريده از ان پس دست از پا خطا نخواهد كرد! اما دامنه فعاليتهاي اين گارد به همين جا ختم نمي شود و سراغ فروشندگان و عاملان مواد مخدر هم رفته و مي خواهد آنها را از محلات بيرون كند. از اين پس بايد بدانيم كه اگر در يك محل كسي با معتادي دعوا مي كرد، عضوي از گارد ازادي است كه دارد او را از محل زندگيش بيرون مي كند! و مبا دا پا درمياني كنيد بلكه بايد به كمك بشتابيد و به حساب معتاد برسيد! بايد فروشندگان مواد مخدركه عمدتا خود معتادند و براي ادامه زندگي و تهيه مواد مخدر، مواد هم مي فروشند و همه بخوبي مي دانيم كه آنها همگي از قربانيان اين مناسبات و سيستم هستند، را با مشت و لگد از خانه هايشان بيرون بكشيم واز محل بيرون كنيم!
اما قضيه هنوز ادامه دارد و وظايف ديگري نيز به دوش "گارد آزادي "هست:
"صندوق شكايات مردم به اشكال مختلف مخفي وعلني داير مي گردد." بنا بر اين از فردا بايد در سر هر محلي صندوقي بگذاريم و شكايات مردم عليه ماموران حكومت جمع اوري نماييم و براي تنبيه به سراغ آنها برويم. واقعا كه اي برادر تو همه انديشه اي!!. حالا معلوم نيست كه گاردي كه هر روز محلات را تصرف مي كند و عوامل رژيم را هم شناسايي مي كند و آنها را مجازات مي نمايد صندوق را براي چه مي خواهد. واقعا تا چه حد اين گفته ها را مي توان جدي گرفت و ايا هيچيك از ما در ايران مي توانيم چنين برنامه هاي فكورانه اي را در محلاتمان اجرا نماييم. اما فتاحي ول كن معامله نيست و همچنان بروظائف گارد آزادي مي افزايد تا مبادا تصور گردد كه اين گارد محدوده عمل كوچكي دارد.
"جاسوسان وهمكاران رژيم جايي در ميان مردم نخواهند داشت و از طرف گارد آزادي مورد بازخواست قرار مي گيرند. اين بازخواستها توسط اخطار كتبي به آنها و سپس احضارشان، به ميان مردم، هنگامي كه واحد هاي گارد آزادي حضور علني مي يابند و در صورت سرپيچي،
معرفي آنها به مردم و جامعه و در نهايت تنبيه آنها صورت خواهد گرفت. به هر حال اين مسئله بازي است."
لازم است باز هم تصور كنيم كه اول صبح در خانه اطلاعاتي را مي زنيم و اخطار كتبي را به او مي دهيم و احضارش مي كنيم – به كجا؟- حتما به همان محلهاي آزاد شده. به هر حال با سرپيچي انها، گفته شده كه بايد انها را تنبيه كرد و البته معلوم نيست چرا نبايد ترور كرد. بنا بر اين پس از همه اينها كتك حسابي به او مي زنيم تا ديگر جاسوسي نكند و همه چيز به خوبي وخوشي پيش برود و البته در اين گيرو دار هم وزارت اطلاعات و مجموعه دم ودستگاه مزدوران رژيم هم برگ چغندر هستند و كاري نمي توانند بكنند! اينطور كه آقاي فتاحي مي گويداين مسئله بازي نيست اين خود بازي است كه شما گرداننده اش هستيد.
واقعا با اينگونه سخنان چگونه مي توان مبارزه نظري كرد و در مورد چنين خيالپردازي هايي چه مي توان گفت بهتر است اين قسمت را هم يكبار ديگر مرور كنيم تا شايد باور كنيم كه همه اينها جدي گفته شده است.
"آرم گارد و كلاه آن و هر گونه سمبل آن در ميان جوانان و نوجوانان چنان تكثير و باب مي شود كه تشخيص گارد از اهالي محل و از بچه هاي محل براي دشمن بسيار دشوار است. انگار همه گارد اند. تنها تفاوت واحد هاي گارد آزادي اين است كه اين واحد ها نوك حمله يك تحرك و مقاومت توده اي و گسترده در محل اند."
پس فقط آرم و كلاه كم بود كه فتاحي آنرا هم تكميل نمود. پس با تكثير آرمها و كلاههاي مخصوص واقعا رژيم درمانده و و انقلاب به سر انجام خواهد رسيد. البته براي اينكه تشخيص گارد از اهالي محل هر چه بيشتر براي دشمن دشوار گردد مي توان مثلا داشتن سبيل را سمبل اين كار دانست ويا پوشيدن كفش مشكي و پوشيدن خيلي لباسهاي رايج ديگر، واقعا كه دشمن گيج مي شود. اما آيا مطمئنيم كه فقط رژيم دچار اين گيجي مي شود و خود اقاي فتاحي سرگيجه و مشكلي ندارند؟ و سرش به جايي نخورده است؟ همه اينها آدم را بياد مبارزه سلطنت طلبان مي اندازد كه فكر مي كنم سال 65 بود اعلام كردند با ماشين به خيابانها بياييد و بوق بزنيد. وبعدا هم اعلام كردند كه مردم در اين مبارزه فعالانه شركت كردند وبخصوص در خيابانهاي شلوغ خيلي بوق زدند و البته رژيم و دشمن هم خيلي گيج شده بود!!؟
وبالاخره چشم اندازي كه اقاي فتاحي براي اين گارد در نظر گرفته را هم مرور كنيم:
"در تداوم اين كشمكش و بخصوص در شهرهايي كه گارد آزادي توده اي تر و قدرتمندتر مي شود، اوضاعي پيش مي آيد كه شبها شهر در دست گارد ازادي و مردم است. رژيم و ماموران نظامي و انتظاميش تنها ساعاتي در روز آنهم در خيابانهاي اصلي و مراكز استقرار شان مي توانند حضور يابند. و حتي در طول روزها هم محلات از تعرض رژيم در امان خواهد بود.
... اكنون بخش قابل توجهي از جوانان و مردم مي دانند كه گارد آزادي خودشان هستند، منم، تويي، همسايه، و همكلاسي و همكاركارخانه و دوستان و همفكران خودمان است"
اگر شرايطي پيش مي ايد كه شبها حكومت در دست گارد ازادي است و روزها هم تنها ساعاتي محدود مزدوران رژيم مي توانند تردد نمايند و فقط در خيابانهاي اصلي ومراكزشان استقرار مي يابند، ديگر چرا اينهمه تعلل مي كنيد اينها كه چنين ضعيف و فراري هستند را سرنگون كنيد و از خيابانهاي اصلي هم بيرون بيندازيد تا همه راحت شوند. و حالا ديگر همه گارد ازادي هستيم و خودمان هم خبر نداريم. منم، تويي، همسايه، هم كلاسي، همكارخانه و دوستان و همكاران. بهتر است اقاي فتاحي بگويد كه همه مردم گارد ازادي هستند و فقط خودشان خبرندارند. البته اقاي فتاحي حتما اعتراض خواهد كرد كه نه خودشان هم كاملا خبر دارند. به ايشان بايد خسته نباشيد گفت. واقعا خيال پردازي تا به كجا مي تواند ادامه يابد و چرا به دورو برمان نگاه نمي كنيم و واقعيت موجود كه مبارزه اي است طبقاتي كه هنوز به اوج خود نرسيده و اگر هم برسد اينگونه لوث نخواهد بود. به راستي هر آدم منطقي نمي داند كه بايد از خنده دلش را بگيرد ويا به حال آقاي فتاحي بگريد.
اگر به سايت حكمتيستها سري بزنيم از اين قبيل گفته ها كه فرسنگها با واقعيت فاصله دارند را زياد مي بينيد. حكمتيستها دريايي از خيال و رويا ساخته اند و در آن غوطه مي خورند و از همه دعوت مي كنند كه به داخل آن بيايند، اما اين عالم هپروت كه همه را اعضاي گارد آزادي مي داند و محلات را از چنگ رژيم خارج كرده و... فقط خيال پردازي نيست. اگر چنين بود بايد به اقاي فتاحي و ديگر دوستان دست اندر كارش كه در زمينه ساخت دنياي مجازي كار مي كنند، مي بايست جايزه داده مي شد. جايزه خيال پردازي. البته اگرايشان در مهد كودك ويا دبستان بودند حتما اين جايزه نصيبشان مي شد اما حالا در راس حزبي قرار دارند و ادعاي رهبري انقلاب را هم دارند.
پس نكته اي ديگر در پشت قضيه قرار دارد، اين همان فرار به جلو است كه مي خواهد با بزرگ نمايي بيش از حد بحران تئوري هاي غير واقعي گذشته براي كسب قدرت را لا پوشاني نمايد. مي گويند دروغ هر چقدر بزرگتر باشد باوركردني تر است! مسئول تبليغات آلمان هيتلري (گوبلز) – كه البته به هيچ وجه قصد مقايسه انرا ندارم و فقط مثالي براي روشن شدن مسئله است - در زماني كه ارتش شوروي در پشت دروازه هاي برلين بود از راديو اعلام مي كرد كه ارتش آلمان در اكراين لشكر هاي ارتش شوروي را تارو مار كرد. اين خبربراي آن اعلام مي شد كه عده اي بگويند حالا اگر ارتش آلمان دراكراين نيست حتما در لهستان است. حالا با اينهمه دروغ شايد ساده لوحاني پيدا شوند كه بگويند اگر محلات در دست گارد ازادي نيست ولي اين گارد بزرگ و چند هزار نفره ايست. اگر همه مزدوران رژيم را نمي تواند تنبيه نمايد لااقل تعداد زيادي از انها را سرجايشان مي نشانند. اما برشت در اين زمينه چيز ديگري ميگويد:
"شايد بتوان به يكنفربراي هميشه دروغ گفت و مي توان به همه براي يكبار دروغ گفت، اما به همه براي هميشه نمي توان دروغ گفت."
همه اينها
فقط براي فرار از بحران ناشي از ذهني گرايي
است كه شديدا دامن گير حكمتيستها و ديگر
كمونيستهاي كارگري است. اما ديگر جاي فراري
وجود ندارد. با گذشت زمان بسياري از خيال
پردازي و كارگذران از روي بيخودي خسته شده
اند و مي خواهند در متن واقعي مبارزه طبقاتي
قرار بگيرند. بايد اين بحران را پذيرفت
و به علتهاي واقعي ان انديشيد. بايد راه
حل واقعي براي آن پيدا كرد و دست شعبده بازان
و بازيگران اين تئاتر را رو كرد .
6-
پايان سخن
با گذشت
بيش از يك دهه از نوشته شدن مقالات "حزب
و جامعه"، "حزب و قدرت سياسي"، "حزب
شخصيتها" و ديگر مقالاتي كه در زمينه
كسب قدرت با مكانيزمهايي به جز انقلاب نوشته
شده است، ميگذرد و نتايج اين دنباله روي
از اين تئوري ها آشكار گرديده است. تحقق
نيافتن آنچه پيش بيني مي شد موجي از بحران
را در احزاب چندگانه كمونيستهاي كارگري
دامن زده است وذهني گرايي در مقابل واقعيت
گرايي قرار گرفته است. بله بايد بپذيريم
كه كه مي شود انقلاب سوسياليستي را سازما
ن داد ولي نا با تخيل و رويا. اگرسرمايه
داري به تمامي با ارتش و سپاه و ديگرنيروهاي
چند صد هزار نفره اش در مقابل ماصف ارايي
كرده است لازم است ما هم هزاران كارگر و
حتي ميليونها نفر را سازمان دهيم. براي
نابودي سرمايه داري ضروري است گام به گام
در عرصه مبارزه طبقاتي پيش برويم و البته
اين كاري ساده و فوري نيست بلكه در خلال
مبارزه طبقاتي بايد انجام پذيرد. اگر واقعا
مسائل جنبش كارگري دغدغه ماست بايد شهامت
آنرا داشته باشيم كه نه تنها از حكمت عبور
كنيم (كه اين روزها در بين كمونيستهاي كارگري
گفته مي شود) بلكه بايد نظرات انحرافي او
را نقد نماييم. بايد به تمامي به انچه كه
باعث اين بحرانها بوده بپردازيم و ريشه
يابي كنيم. دراين مقطع زماني كمونيستهاي
كارگري ميتوانند به تمامي در درياي رويا
وتخيل غرق شوند و تبديل به گروههايي گردند
كه هر از چند گاهي از گوشه و كنار اروپا
به يكديگر بدوبيراه مي گويند و يا ارتش
وگارد خيالي مي سازند و فرمان حمله وانقلاب
صادر مي كنند. اما اگر نمي خواهند در اين
گرداب غرق گردند بايد به واقعيت گرايي سوسياليستي
روي بياورند. مبارزه طبقاتي را آنگونه كه
هست و بر مبناي توازن قواي واقعي بايد ارزيابي
نمود وبرآن تاثير گذاشت. اگر نمي خواهيم
فقط مايه دلسردي ونااميدي فعالين و مردم
باشيم بايد گام به گام مبارزه را درنظر
بگيريم و سعي در ارتقاي آن داشته باشيم.
بايد پذيرفت كه ديگر دوران لاف و گزاف هاي
روشنفكرانه به سررسيده و برامد گرايش سوسياليستي
در جنبش در حال پيشروي پديده اي عيني وپويا
است.