|
تحلیلی بر جنبش اعتراضی
اخیر در ایران
کورش عرفانی
Korosherfani@yahoo.com
www.korosherfani.com
19 تیر 1388
در این نوشتار برای عدم
طرح موضوعات فرعی بسیاری
از نکات کلی مانند وضعیت
عمومی کشور، استبداد سی
ساله رژیم، نارضایتی
همگانی و ضمنی و... مورد
بحث قرار نگرفته است. هم
چنین برای گم نکردن نکات
اصلی در میان نکات فرعی
بسیاری از توضیحات حاشیه
ای در پانویس آمده است.
اما نگارنده مطالعه ی
آنها را برای درک بهتر
استدلال های متن توصیه می
کند.
*
* *
پخش چنین تحلیل هایی در
شرایط کنونی بسیار
بااهمیت است. لطفا در
کوتاه ترین زمان به
بیشترین افراد برسانید.
چاپ کاغذی این امکان را
به شما می دهد تا افراد
محروم از اینترنت را هم
از خواندن این متون بهره
مند کنید.
نکات
ابتدایی:
جرقه ی
جنبش اعتراضی مردم، آمار
غیر قابل باوری بود که در
شب 22 خرداد 1388 به
عنوان نتیجه ی انتخابات
از رسانه های رسمی رژیم
اعلام شد.
از آنجا که ارقام صحیحی
در باره ی واقعیت رای
گیری در دست نیست باید با
استفاده از اطلاعات و
داده های فرعی به ارائه
برخی پیش فرض ها
بپردازیم.
·
آماری که برای کل شرکت
کنندگان در انتخابات یعنی
85 درصد واجدین شرایط و
چیزی در حدود 40 میلیون
نفر
[1]
ارائه شد نمی تواند صحت
داشته باشد.[2]
بنابراین
·
رقم واقعی رای دهندگان
باید چیزی بین 25 تا 27
میلیون بوده باشد.[3]
·
از این رقم باید چیزی
نزدیک به 11 تا 14 میلیون
به موسوی رای داده باشند.[4]
·
این رقم به طور عمده شامل
ایرانیانی است که براساس
یک تقسیم بندی اجتماعی
درطبقه ی متوسط قرار می
گیرند.
[5]
·
این رقم به طور عمده باید
شامل تهران بزرگ و برخی
از شهرهای بزرگ دیگر
مانند اصفهان، تبریز،
شیراز و مشهد بوده باشد.
·
احمدی نژاد باید بین 8 تا
10 میلیون رای آورده
باشد.[6]
·
این رقم به طور عمده باید
دربرگیرنده ی روستاییان[7]،
باورمندان مذهبی شهرهای
کوچک و متوسط و وابستگان
به دستگاه بوده باشد.
[8]
·
غایب اصلی و عمده در این
انتخابات که رقمی حدود
بالای 15 میلیون نفر رای
دهنده را شامل می شود
طبقه ی محروم شهری می
باشد.[9]
·
خیزش اعتراضی بعد از
اعلام نتایج انتخابات، به
دلیل فاصله ی زیاد
آماراعلام شده از تصور
نزدیک به واقعیت طبقه ی
متوسط مبنی بر رای برتر
برای موسوی در مناطق شهری
بود.[10]
روبرت
دریفوس
این امر را «انجام یک شبه
معجزه می داند که دهها
میلیون برگه رای را در
عرض چند ساعت مورد شمارش
قرار دادند.»
[11]
حال سوال این است که آیا
این معجزه ی قلابی از قبل
برنامه ریزی شده بود یا
خیر. شواهدی از دوران قبل
از انتخابات حکایت از آن
دارد که رژیم با برنامه
ریزی به این امر اقدام
کرده است. ازجمله اقدامات
امنیتی پیش بینی شده و
حضور ناگهانی هزاران
مامور انتظامی و امنیتی
در خیابان ها
روز قبل از انتخابات،
برگزاری مانوورهای بزرگ
ضد شورش[12]
در آستانه ی انتخابات
و... حکایت از آن داشت که
جناح حاکم می داند که می
خواهد دست به یک حرکت
خطرناک بزند.
پس،
اگر تقلبی به وقوع پیوست
باید ریشه یابی کنیم که
این فکر و طرح از کجا
آمده است:
در این
باره نخست باید از سوء
مدیریت دولت احمدی
نژاد نام برد که کشور را
دریک وضعیت عمومی نزدیک
به فاجعه قرار داده بود.
به گفته بسیاری، مدیریت
پادگانی ایران را به
بدترین موقعیت اقتصادی،
سیاسی، اجتماعی و فرهنگی
سوق داده بود.[13]
درعین حال تاثیر بحران
اقتصاد جهانی و مسله کاهش
قیمت نفت را نباید از یاد
برد. این امر حجم
درآمدهای قابل تقسیم میان
باندها، مافیاها، شبکه ها
و جناح های درون حاکمیت
را تنگ کرد و به تدریج
تنش زا شد. جنگ قدرت
روزافزون در حاکمیت، ریشه
در تضاد شدید منافع
اقتصادی و نیز چشم انداز
ناروشن نظام به عنوان
بستر درازمدت حیات همه ی
جناح ها داشت. اگر
بخواهیم به عقب باز گردیم
باید روشن سازیم که به
طور مشخص آنچه سبب شده
بود این جنگ قدرت اوج
گیرد، ورود سپاه پاسداران
به صحنه ی اقتصادی بود که
پس از پایان جنگ آغاز شد،
با مساعدت خامنه ای به
عنوان ولی فقیه اوج گرفت،
سرنوشت پرونده اتمی به آن
ابعادی استراتژیک داد، و
سرانجام دوران خاتمی و
خطر جریان اصلاح طلبی
برای بخش راست نظام،
متشکل از بازار و ولایت
فقیه، سبب استفاده ی
ابزاری از سپاه برای خلع
قدرت اصلاح طلبان، میانه
روها (رفسنجانی) و
طرفداران گشایش اقتصادی
شد. ورود سپاه به صحنه ی
سیاست با انتخابات
شوراهای شهر و روستا،
تصرف شهرداری تهران، کسب
اکثریت مجلس توسط
پاسداران و سپس ضبط قدرت
ریاست جمهوری تکمیل شد.
در حال حاضر سپاه
قدرتمندترین نهاد و نیرو
در سه عرصه ی اقتصادی،
سیاسی و نظامی کشور است و
سعی دارد که ضمن تکمیل
تصرف این سه بخش، حوزه ی
گسترش خود را به دو عرصه
ی باقی مانده یعنی حوزه
های فرهنگی و اجتماعی نیز
بکشاند. پس، جنگ قدرت در
بالا برای تصاحب سهم
بیشتر در دوعرصه ی سیاسی
و اقتصادی بود، و واکنش
سخت جامعه در مقابل دولت
احمدی نژاد، در فرصت
انتخابات، برای حفظ حداقل
استقلال درعرصه ها ی
فرهنگی و اجتماعی بوده
است. این در حالی است که
سپاه در راستای استراتژی
تصرف تمامیت قدرت،
تمدید مهلت کار احمدی
نژاد برای چهار سال دیگر
را جهت تکمیل اشغال بخش
های باقی مانده در چهار
عرصه ی سیاسی، اقتصادی و
بخصوص اجتماعی و فرهنگی
لازم می دانست. اما اگر
آنها می دانستند که می
خواهند چنین کنند، چرا
وقتی جنبش بروز کرد تا
این حد بی سامان، آشفته و
وحشت زده شدند؟ آیا این
موضوع را خوب پیش بینی
نکرده بودند؟ برای توضیح
این امر بهتر است یک
الگوی نظری را برای پاسخ
دهی بسازیم:
در این
مورد به یک نظریه ی علم
مدیریت مراجعه می کنیم که
در آن چهار دلیل برای
اتخاذ تصمیمات فاجعه آمیز
توسط مجموعه های بزرگ ذکر
شده است:
·
گروه یا جامعه مورد نظر
ممکن است در پیش بینی
مشکل و تعریف مسئله قبل
از به وقوع پیوستن آن
دچار خطا و ناتوانی شود.
• بعد از به وقوع پیوستن
مشکل، گروه تصمیم گیر در
درک و شناخت مشکل و مسئله
ناموفق باشد.
• بعد از درک و شناخت
مسئله ، گروه نتواند راه
حل مناسب را بیابد.
• گروه برای حل مسئله سعی
و تلاش فراوانی بکند ولی
در مرحله عمل ناموفق
باشد.[14]
به مورد
اول بپردازیم و ببینیم
آیا جناح حاکم در پیش
بینی واکنش جامعه نسبت به
طرح تقلبات دچار خطا شده
بودیا خیر.
گفتیم
قرار براین شده بود که
استراتژی استقرار دوباره
ی احمدی نژاد در پست خود
توسط مثلث سپاه، ولایت
فقیه و بازار پیاده شود.[15]
برای این منظور جناح حاکم
می خواست از طرفی احمدی
نژاد را برنده ی حتمی
اعلام کند، و از طرف دیگر
می بایست انتخابات را
رونق بخشد. مغزهای متفکر
رژیم ظاهرا نتوانستند
تناقض این دو هدف را
دریابند، زیرا از میزان
نارضایتی عمومی و نفرت
همگانی از احمدی نژاد بی
خبر بودند. با شناختی که
از روحیه ی حاکم بر
مدیریت پادگانی[16]
داریم در هر دو مورد
حاکمیت باید پیش بینی
کرده باشد که رونق دادن
به انتخابات امری گذرا،
نسبی و موقت اما لازم
است، چند شبی بیشتر طول
نمی کشد. در مورد اعلام
پیروزی احمدی نژاد نیز
حدس می زده اند با واکنش
های کوچک و قابل کنترلی
روبرو شود نه بیشتر.
بنابراین، برآورد خود را
بر این اساس گذاشته اند
که می توانند به آسانی
بحران های مختصر ناشی از
حرکت کودتاوار خود را
مهار کنند. اما واقعیت
این طور نگذشت. چرا؟
برای
پاسخگویی به این پرسش
باید ببینیم که چه چیزی
سبب شد که جناح حاکم در
محاسبه خود به بیراهه
رود. بدیهی می نماید که
در یک کسادی بی سابقه
انتخاباتی، نمی شد این
طرح تقلب را پیش برد،
لازم بود که جو انتخابات
فعال شود. به همین دلیل
مناظره ها و نیز سهل گیری
ماموران در شب های آخر
رقابت انتخابات نسبت به
تجمع هواداران کاندیداها
در خیابان ها مطرح شد.
این دو اقدام فضایی را
ساخت که در آن نتایج مثبت
و منفی برای حاکمیت
ببارآمد: از یکسو مناظره
ها و سخنرانی های
کاندیداها بر علیه یکدیگر
بسیاری از موضوعات پشت
پرده را، که نوعی تصفیه
حساب های درون حاکمیت
بود، برای اولین بار به
دست خودشان و نه
مخالفانشان به جلوی صحنه
آورد. این به مردم احساس
بی سابقه ای را داد که در
جایگاهی مهم قرار دارند
و می توانند بر عملکرد
حاکمیت نگاهی از بالا و
تعیین کننده داشته باشند[17].
از طرف دیگر، فضای
مداراگرانه ی نسبی آن
ایام این احساس را پدید
آورد که می توان با حضور
در صحنه از آزادی بیان و
نعمت های آن برخوردار شد.
این دو برداشت و این دو
احساس خاص و نایاب در بخش
هایی از جامعه نوعی
پویایی اجتماعی و روحیه ی
مشارکت فعال در تعیین
سرنوشت خود را دامن زد.
میر حسین موسوی به عنوان
نمود این جریان مورد
استقبال قرار گرفت، بی شک
نه به خاطر فرد خودش،
زیرا بعد از 20 سال گوشه
نشینی، جامعه و به ویژه
نسل جوان هیچ شناختی از
او نداشت، بلکه به این
دلیل ساده که این نقش از
طرف هر کس دیگری هم با
استقبالی کم یا بیش مشابه
مواجه می شد.
اما آیا
محاسبه ی آنها درست از آب
درآمد؟ این طور به نظر می
رسد که این محاسبات با
آنچه گذشت همخوانی نداشته
باشد. واکنش عصبی حاکمان،
شتاب زدگی آنها در اعلام
ارقامی که دارای ایرادهای
اساسی آماری بود[18]،
گزارش های متعدد از موج
تخلفات انتخاباتی، عدم
کفایت نیروهای سرکوب در
هفته ی اول و سرانجام
ضرورت به صحنه آمدن شتاب
زده ی خامنه ای نخست
برای تایید نتایج و بعد
در نماز جمعه برای اعلام
درگیری مستقیم با مخالفان
ونمایش رقت بار و فاجعه
انگیز بازشماری ده درصد
آراء در مقابل دوربین ها
شواهدی هستند دال بر این
فرضیه که جناح حاکم طرح و
برنامه ی خود را به صورتی
ناقص و پراشکال برنامه
ریزی کرده بوده است. در
این صورت باید پرسید:
اشکال کار در کجا بوده
است؟ در کجای این طرح
ایرادی بوده که توانسته
است رژیم را غافلگیر کند؟
براساس
آنچه در روزهای بعد از
اجرای تصمیم اعلام نتایج
قلابی انتخابات روی داد
می توان حدس زد که گروه
حاکم در« پیش بینی مشکل و
تعریف مسله قبل از به
وقوع پیوستن آن دچار خطا
و ناتوانی» شد. یعنی طرح
آنها روی حدس ها، داده ها
و باورهایی بود که توسط
واقعیت رخدادهای 23 خرداد
به بعد تکذیب شد.
در باره
چرایی این خطای محاسباتی
می توان این فرضیه را
مطرح کرد که هر چند رژیم
طرح خود را بر اساس ترس و
انفعال و شکست پذیری عادت
شده ی مردم در دوران قبل
از انتخابات بنا نهاده
بود، اما دوران انتخابات
و به ویژه سه هفته ی آخر
آن از چنان کیفیتی
برخوردار بود که به طور
چشم گیری پتانسیل شرکت
پذیری و خطرپذیری مردم را
بالا برد. به عبارت دیگر،
مردمِ قبل و بعد از یک
ماه دوران انتخابات، یکی
نبودند. حضور انبوه
ایرانیان در اعتراضات بعد
از 22 خرداد و نیز
ایستادگی آنها نشان داد
که این ها همان مردمی
نیستند که بر اساس تصور
جناح حاکم و برآوردهای
امنیتی آنها باید بعد از
اعلام نتایج تقلبی ساکت
یا آرام بنشینند و یا فقط
بخش بسیار کوچک و قابل
کنترلی از آن دست به
اعتراض محدودی در مقابل
این کودتا بزند. بنابراین
می توان گفت که آنچه به
عنوان خطای فاحش در
محاسبات رژیم بروز می کند
« عدم توانایی آنها در به
روز کردن پیش بینی مشکل و
تعریف مسله قبل از به
وقوع پیوستن آن» بوده
است.
در باره
ی این که چرا این توانایی
درجناح حاکم موجود نبوده
است می توان از تخصص
گریزی و مدیریت زدایی
جناح احمدی نژاد در
ساختار حاکمیت یاد کرد.[19]
تا آنجا که این دانش
ستیزی دامنه ی خود حاکمیت
را نیز فرا گرفته و تصمیم
گیری را به دست کسانی
داده است که به دلیل ضعف
محتوایی و کارشناسی قادر
نبوده اند مشکلی را که می
توانسته از تصمیم تقلب در
انتخابات پدید آید به
خوبی پیش بینی کنند و یا
ابعاد آن را به دقت حدس
بزنند.[20]
از این
روی می توان باور داشت که
برآورد و تصمیم گیری
بنیادینی که این واقعه را
پدید آورد بر اساس خطا و
ناتوانی حاکمیت در درک
عواقب آن بوده است.[21]
مردم
از این فرصت چگونه
استفاده کردند؟
بدین
ترتیب انتخابات فرصتی شد
که قشرهای میانی اجتماعی
به نوعی، اتحاد تاکتیکی و
اجباری با برخی لایه های
سیاسی درون حاکمیت را
بیابند. نوعی همکاری که
بیشتر بر نبود گزینه ی
بهتر و مصلحت گرایی
استوار است تا بر باور و
اعتقادی مشترک. بدین
گونه تلاش بخشی از بدنه ی
حاکمیت، که موسوی و کروبی
آن را نمایندگی می کردند،
برای واگذار نکردن کامل
عرصه ی اقتصاد و
سیاست به جناح
حاکم و تلاش بخشی از
پیکره ی اجتماعی برای
واگذار نکردن کامل عرصه ی
اجتماعی و
فرهنگی به جناح حاکم
(دولت پاسداران) در
انتخابات اخیر به هم گره
خورد. این می تواند توضیح
دهنده ی کارکرد مکملی
باشد که موسوی و کروبی و
حامیان درون حاکمیتی آنها
از یکسو و مردم در صحنه
از سوی دیگر برای هم
یافتند. اما جنبشی که
آغاز شد برخی از ویژگی
های جامعه شناختی را با
خود یدک می کشید:
·
این خیزش در تهران و چند
شهر بزرگ دیگر به طور
عمده در میان اقشار متوسط
جامعه پا گرفت.
·
دانشجویان و دانشگاه
دیدگان موتور اصلی این
جنبش بوده اند.
·
محدوده ی جغرافیایی
اعتراضات در تهران و
شهرهای بزرگ در مناطقی
بود که این لایه های
متوسط و به نسبت مرفه
جامعه می شناسند و یا
درآن زندگی می کنند.[22]
·
می توان تصور کرد که
تامین نسبی بدیهیات مادی
به این بخش از جامعه
اجازه داد که به مطالبات
غیر مادی بپردازد.
·
این امر به مثابه رشد
آگاهی اجتماعی طبقه متوسط
است،
·
محتوای این آگاهی، وسیع
تراز یک دید طبقاتی محدود
است و به اموری می پردازد
که کل شرایط جامعه را مد
نظر دارد. مانند، حقوق
شهروندی، دمکراسی، آزادی
بیان و....
·
این در حالی است که در
نزد طبقه ی محروم، به
دلیل ضعف فرهنگی از یکسو،
فقر شدید مادی از سوی
دیگر و نیز از هم پاشیدگی
اجتماعی و روانی[23]،
آگاهی موجود، کمتر خصلت
عام اجتماعی و بیشتر
دارای بار خاص طبقاتی
است. یعنی مطالبات مشخص
مادی و معیشتی دارد و نه
کلی نگری اجتماعی و خواست
های غیر صنفی.[24]
·
نمونه مشخص این تفاوت
فرهنگی انعکاس وسیع جهانی
این جنبش است که به دلیل
تجهیز و تسلط اعضای
قشرهای متوسط بر ابزارهای
فن آوری نوین و ارتباطات
بوده است.
[25]
·
این جنبش البته از یک
زمینه ی وسیع و عمیق
نارضایتی که تمامی اقشار
جامعه را ، به استثنای
همدستان نظام، در بر می
گیرد برخوردارست.
·
به دنبال آغاز خیزش اخیر،
شعارها و مطالبات نیروهای
این جنبش بیشتر سیاسی،
فرهنگی، اجتماعی و کمتر
اقتصادی یا صنفی بود.
·
به نظر می رسد که قشرهای
محروم جامعه خود و
مطالباتشان را در این
جنبش نیافتند و به همین
دلیل نیز در آن حضور جدی
پیدا نکردند.
[26]
·
محدودیت جغرافیایی،
محدودیت اجتماعی و
محدودیت مطالباتی جنبش
فضای مناسبی را برای ورود
سایر اقشار و طبقات
محروم جامعه به میدان
فراهم نکرد.
[27]
·
این سه محدودیت سبب شد که
دستگاه سرکوب بتواند تمام
انرژی خود[28]
را روی یک بخش محدود از
جمعیت و یک حوزه ی محدود
جغرافیایی متمرکز کند و
آن را به عقب نشینی
وادارد.
·
پس علت موفقیت سرکوب در
فزونی امکانات سرکوبگری
به نسبت کمیت و کیفیت
اعتراضات این قسمت از
نیروهای اجتماعی معترض
بود.
·
عامل کمیت به تعداد
معترضین و گستره ی
جغرافیایی اعتراضات مربوط
است و کیفیت به میزان
سازماندهی نیروهای معترض[29]،
نبود رهبری کارآ[30]
و کمبود رادیکالیسم در
جنبش[31].
آیا
این برتری رژیم به معنای
حل مشکل هم است؟
به عبارت
دیگر آیا حاکمیت اداره ی
بحران موفق شده آن را
کاهش داده و فرونشاند و
یا خطر را از میان برده
است. در این باره اگر به
ظاهر شرایط مراجعه کنیم،
چنین می نماید که مشکل
کاهش یافته است. یعنی خطر
آنی از حاکمیت رفع شده
است. رژیم در یافت که در
محاسبه ی خود ابعاد
اعتراضات و جدی بودن آن
را نادیده گرفته اند،
بنابراین به سرعت واکنش
نشان داده و قدرت کمی
سرکوبگری و شدت بی رحمی
را بالا بردند و توانستند
موج اعتراضات و تجمعات را
کاهش دهند. ولی آیا
خاموشی اعتراضات جمعی در
جامعه به معنای حل این
بحران نیز است؟ آیا مشکلی
که به واسطه ی تصمیم تقلب
در انتخابات به وجود آمد
فقط دارای یک بعد بود و
آن هم اعتراضات خیابانی
بود، ویا ابعاد دیگری هم
داشت که باید به آنها
پرداخت؟
اگر به
وجوه مختلف موضوع شرایط
بعد از انتخابات مراجعه
کنیم در می یابیم که
مشکلات دیگری جز حضور
اعتراض آمیز مردم پدید
آمده است که در اینجا به
اهم آنها می پردازیم:
1)
شکاف در
یکدستی ساختار قدرت:
حاکمیت جمهوری اسلامی در
طول سه دهه ی گذشته با
وجود اختلاف های درون
جناحی خود به صورت یک تن
واحد عمل کرده بود. هیچ
جناحی دیگری را نفی و
تخطئه نمی کرد، بلکه در
حد انتقاد و ایراد گیری و
سهم خواهی ضمنی از هم
باقی می ماندند. اما به
نظر می رسد که ریشه های
عمیق جنگ ثروت و قدرت که
در انتخابات اخیر بروز
کرد این یکدستی را برای
همیشه از میان برد و جناح
ها را به صورت " دشمن"
یکدیگر[32]
روبروی هم قرارداد.[33]
اینک در درون حاکمیت جناح
هایی موجود است که به
دنبال فرصتی هستند تا
دیگری را از صحنه خارج
سازند. این گام نخست در
مسیر حذف گرایی است که می
تواند تا مرز حذف فیزیکی
پیش رود و با خود توابعی
را به دنبال آورد که جز
مشکلات جدید و تبدیل شدن
به یک کلاف سردرگم چیزی
نخواهد بود. در حال حاضر
با فشار در مورد آزادسازی
بازداشتی های معروف
(ابطحی، نبوی، حجاریان)
یا حکومت باید آنها را
آزاد سازد، که دراین صورت
نوعی عقب نشینی محسوب شده
و این افراد، بار دیگر،
در فضای ملتهب کنونی در
صحنه ی سیاسی فعال می
شوند و حرفهایشان، تا
حدی، جو را بر علیه
حاکمیت کنونی دوباره فعال
می سازد؛ و یا جناح حاکم
عقب نشینی نمی کند و در
این صورت رادیکالیزم را
در میان بخش های اصلاح
طلب جامعه رشد می بخشد و
شکاف و دورشدن را به سوی
جدایی و رودرویی می
کشاند. امری که در
درازمدت و با توجه به
لاینحل بودن ریشه های
مادی مشکلات غیر قابل
اجتناب به نظر می رسد. از
یک مرحله، اصلاح طلبان
سابق در می یابند که
گزینه ی رادیکال تنها
شانس بقای آنهاست.
[34]
2)
شکاف
ایدئولوژیک و مذهبی: در
اینجا نیز برداشت های
مختلف روحانیون نسبت به
پدیده ی ولایت و حکومت
اسلامی و نوع برخورد
حکومت با مردم دچار تشتت
شد.[35]
این تشتت البته سابقه دار
است و هنوز توان رفتن به
سوی ایجاد یک رویارویی
میان مقامان مذهبی را
ندارد. اما پراکندگی آراء
مذهبی، تصویر حاکمیت
یکدست را در بدنه ی
ایدئولوژیک نظام به هم می
ریزد و بستری می شود برای
نفوذ آرایی که، اگر قرار
باشد تحقق یابند، جز با
تشدید تشتت در عرصه ی
سیاسی ناممکن خواهد بود.
مانند موضع گیری های
تدریجی منتظری و یا صانعی
که ممکن است به
رادیکالیزم عمل گرای
پیروانشان بیانجامد. در
سایه این بحران دست آورد
تاریخی رژیم برای ازمیان
بردن تضاد و فاصله میان
حاکمیت و روحانیت که تز
اصلی خمینی بود زیر سوال
می رود وباردیگر، به سان
دوره ی قبل از انقلاب،
حوزه و حکومت به عنوان دو
نهاد جدا و حتی مقابل هم
مطرح می شوند. این امر
که تازه آغاز شده است
یکپارچگی ایدئولوژیک نظام
را به هم خواهد ریخت و
سبب پیدایش دو مقوله
روحانیت حاکم و روحانیت
غیر حاکم خواهد شد.[36]
3)
بحران
مشروعیت اجتماعی:
انتخابات، چهره ی فاسد،
دزد، جنایتگر و دروغگوی
نظام را به گونه ای عریان
در مقابل دیدگان مردم
ایران گذاشت. آن هم نه به
روایت دشمنان جمهوری
اسلامی، بلکه از دهان خود
اجزای نظام. به دنبال آن،
این جنبش موجب شد که
جدایی بخش مهمی از جامعه
با حاکمیت به صورتی فعال
و عملی درآید، یعنی از
حالت ضمنی به شکل علنی
برسد. معنای آن این است
که از این پس، حاکمیت
برای کسب احترام جامعه و
رعایت قوانین خود نمی
تواند روی اطاعت درونی
شده یا عمل داوطلبانه ی
فرد حساب کند، بلکه باید
با ترس و اسلحه و تهدید و
چماق به این مهم دست
یازد.[37]
بخشنامه اخیر ریس قوه
قضاییه رژیم برای جرم
دانستن استفاده از
ماهواره یا اینترنت در
مواردی که بر علیه حاکمیت
است بیانگر تصور آنها از
نوع کنترل زندگی اجتماعی
است.
[38]این
نکته را خوب می دانیم که
هیچ نظم اجتماعی نمی
تواند به صورت پایدار
بماند مگر براطاعت
داوطلبانه شهروندان
استوار باشد. نظم اجباری
به گواه تمامی نمونه های
دیگر در جهان (شیلی،
آفریقای جنوبی، ترکیه در
دوران کودتا) تنها موقتی
است و بستری است برای
تشدید بی نظمی اجتماعی
بعدی. رابطه ی جامعه با
رژیم از این پس بیشتر بر
اساس تنش و قهر است و
تغذیه کننده ی آتش
نبردهایی است که هر لحظه
می تواند از جایی جرقه
بخورد. جدایی جامعه با
حاکمیت از این پس به طور
روزانه در زندگی مردم
تبلور خواهد یافت. حاکمیت
فاقد مشروعیت که بخواهد
با تهدید و ترس و ارعاب
پایدار بماند عمر کوتاهی
در پیش دارد. بخصوص وقتی
که شانس های بازسازی این
مشروعیت را برای خود از
میان برده است.
4)
بحران
مشروعیت خارجی: تصویر
رژیم جمهوری اسلامی در
این دو هفته همان قدر
آسیب خورد که در طول بیست
و چند سال گذشته. از یک
رژیم به ظاهر مسلط بر
اوضاع و دربرخی از
کشورهای اسلامی دارای
تصویر مقبول، ناگهان به
یک رژیم آدمکش، کودتاگر و
مورد تنفر ملت خود تبدیل
گشت. این انحطاط بی شک
بهای سنگینی را در عرصه
های مختلف بر حکومت فعلی
تحمیل خواهد کرد و دیر
نخواهد بود که آثار آن از
این سوی و آنسوی به طور
جدی تر بروز کند. کاهش
سطح روابط دیپلماتیک با
ایران، زیر سوال رفتن
مذاکره بر سر پرونده ی
اتمی، منزوی ساختن مقامات
حکومتی، به رسمیت نشناختن
احمدی نژاد، قطع مذاکرات
گذشته، عدم دعوت از
مقامات حکومتی در مجامع
بین المللی، عدم صدور
ویزا برای مقامات رژیم و
زیر سوال رفتن بسیاری از
توافق ها ی اقتصادی و
سیاسی و نیز بی اعتنایی
جهان به ادعاها و گفته ها
و بیانیه های رسمی و غیر
رسمی رژیم از این جمله
است.[39]
5)
بحران
اقتصادی: جنبش، چرخ های
اقتصاد کشور را کند کرده
است و اگر تنش ادامه یابد
می تواند آنها را از کار
اندازد. ضرر و زیان بورس،
مخابرات، فلج شدن صنعت
گردشگری و تجارت خرد از
جمله آنهاست.[40]
اما این ها فقط ظاهر قضیه
است. افزایش شدید بیکاری
در ماههای آینده، کاهش
درآمد دولت، افزایش هزینه
های آن و نیز عدم سرمایه
گذاری می رود تا اقتصاد
کشور را به حالت رکود و
فلج درآورد. این یکی از
آن هزینه های جانبی موضوع
است که اگر گسترش یابد
دیر یا زود به هزینه ی
اصلی رفتار سرکوبگرانه
تبدیل خواهد شد و با خود
خیزش های اعتراضی صنفی و
اجتماعی را همراه خواهد
داشت. به طوری که موضوع
انتخابات به دلیل بروز
شورش ناراضیان، گرسنگان،
بیکاران و نیز بی حقوق ها
می تواند به حاشیه رانده
شود.
با مروری
براین عوارض پنج گانه، که
به عنوان نمونه برشمرده
شد، می توانیم دریابیم که
تصمیم جناح حاکم به نسبت
نتایج مورد انتظار آن به
سوی عدم موفقیت رفته است.
زیرا هدف سپاه این {بوده}
است که با تمدید چهار سال
دوم احمدی نژاد، تصرف
تمامی عرصه های حیات
جامعه را تکمیل کرده و به
معنای تام کلمه، عنان و
اختیار همه چیز را در
کشور در دست گیرد و در
کنار آن با دستیابی
احتمالی به بمب اتمی،
تبدیل به قدرتی شود که به
چالش طلبیدن آن هم برای
مردم ایران در داخل و هم
برای جهان خارج ناممکن
شود. چیزی شبیه به کره
شمالی از نوع اسلامی و
پاسداری آن. در این صورت،
استقرار حکومت ولایی، حذف
تدریجی انتخابات، موروثی
کردن جایگاه ولایت فقیه و
نیز دائم العمر کردن مقام
ریاست جمهوری می تواند
بخش هایی از این سناریو
باشد. اما بحران های پنج
گانه ای که آمد نشان می
دهد که وضعیت فعلی برای
دستیابی به این هدف بسیار
دور می نماید. بخصوص اگر
توده های مردم بتوانند به
عنوان موتور اصلی جنبش،
راه فعال سازی وسیع آن را
دوباره بیابند. این موضوع
را اکنون بررسی می کنیم.
وضعیت
کنونی جنبش مردمی چیست؟
آینده آن چگونه است؟
گفتیم که
نوعی اتحاد اجباری و
کارکردی[41]
میان لایه های متوسط
جامعه و برخی لایه های
درونی حاکمیت در طول
انتخابات شکل گرفت و این
جنبش را سبب شد. امروز
اما جناح حاکم هر دو این
ها را به چشم دشمن می
بیند، طبقه ی متوسط را به
عنوان دشمن برون ساختاری
خود و اصلاح طلبان و
تغییرگرایان درون حکومتی
را به چشم دشمنان درون
ساختاری خود. شدت عمل و
شیوه برخورد با این دو
دشمن البته یکی نیست[42]
اما جناح حاکم عقب نشینی
و تسلیم هردو را می
خواهد، خواهان شکست هردو
است، به هردو آنها تاخته
و هردو را برای عقب راندن
درعرصه های متفاوت مورد
هجوم قرار می دهد. در
مقطع انتخابات و حتی در
دوره ی اعتراضات بعد از
آن این دو نیرو (طبقه
متوسط و اصلاح طلبان)
هردو به هم احتیاج
داشتند: اصلاح طلبان برای
بقای سیاسی واقتصادی خود
و مردم برای حفظ حداقل
استقلال اجتماعی و فرهنگی
خویش. این که این اتحاد «
یک بستر و دورویا» گونه
تا کجا پیش رود به طور
مستقیم بستگی دارد به دو
پارامتر:
1) توان
مقاومت هر یک در حفط
رابطه ی خود با دیگری به
طریقی که قلع و قمع کامل
هر یک از آن ها به تنهایی
به دلیل حمایت دیگری
ناممکن باشد.[43]
2)
تدارک حرکت های تهاجمی
مشترک برای عقب راندن
جناح حاکم و پیشروی و کسب
موفقیت[44].
به نظر
می رسد که به محض این که
یکی از این دو طرف (مردم
و دو کاندیدای دیگر کروبی
و موسوی و یاران
نزدیکشان) دیگری را به
طور کامل رها کند، رژیم
به سرعت هر دو را یکی بعد
از دیگری مورد هجوم نهایی
قرار داده و از میان می
برد. پس در حال حاضر یک
سپر دفاعی ناپیدا به طور
نسبی برای آنها وجود دارد
که به دلیل این در کنار
هم بودن است.[45]
اما این سپر به دلیل نبود
اعتراض جدی و قاطع
موسوی-کروبی و خاتمی در
مقابل دستگیری ها و شکنجه
ها و اعدام ها ضعیف شده
است.
[46]
اما همین
شرایط شکننده ی کنونی نیز
با گذشت زمان و در صورتی
که نه این دو نفر و نه
مردم دست به حرکتی مهم
نزنند، می تواند به شدت
به ضررشان تمام شود. یعنی
جناح حاکم می تواند فشار
را افزایش دهد تا سرانجام
یکی از آنها دیگری را به
طور کامل رها کند و بعد
سرکوب سراسری و از میان
بردن تدریجی یا ناگهانی
هردو را آغاز کند. این
واقعیت ضرورت پرداختن به
کنش ورزی را مطرح می کند
که در پایین به آن
پرداخته ایم.
اما
ادامه ی سرکوب تا
مرزجداساختن و شکستن هردو
در صورتی میسر است که
جناح حاکم، ضمن خنثی
کردن عنصر اصلی این جنبش
– یعنی فعالان اعتراض گر
آن –، بتواند هزینه های
جانبی سرکوبگری را که بر
شمردیم بپردازد. پس اگر
این هزینه های جانبی مرتب
بالا رود، یک جایی دست
حاکمیت در اعمال فشار به
بدنه ی اصلی جنبش نیز
بسته شده و یا بسیار
محدود می شود. در صورتی
که تا آن زمان اتحاد دو
طرف ادامه یافته باشد می
توان شاهد آغازهجوم جدید
ی از سوی آنها باشیم.
در آن
صورت باید دید که آیا با
آغاز تهاجم، فشارهای
جانبی[47]
بر حاکمیت بازهم افزایش
می یابد یا برعکس، کاهش
می یابد. درصورت افزایش
بیشتر فشارهای جانبی در
زمان آغاز هجوم جدید، بی
شک وقت باج دادن حاکمیت و
عقب نشینی آن فرا خواهد
رسید، و اولین عقب نشینی
درشرایط ضعف حاکمیت، به
نوعی آغاز سراشیبی جناح
حاکم به سوی خلع شدن از
قدرت است. اما اگر در
زمان هجوم جدید جریان
سرکوب شده، شاهد کاهش
فشارهای جانبی باشیم،
جناح حاکم می تواند با
بازسازی خود تهاجم نوینی
را آغاز کند. بنابراین
لازم است که هم در مرحله
کنونی و هم در مرحله
بعدی، میزان فشارهای پنج
گانه ی جانبی در سطحی
بالا نگه داشته شود. این،
یگانه راه تامین موفقیت،
هم برای زمان حال و هم در
آینده است.
بالا
نگه داشتن فشارهای جانبی
به معنی این است که تمامی
کنش ها و اقداماتی که به
طور مستقیم با اعتراض گری
و سرکوب مربوط نیست مورد
تقویت و افزایش قرار
گیرد: 1) از رونق انداختن
اقتصاد، 2) کم کاری، تحصن
و اعتصاب 3) مانع شدن از
برقراری روابط عادی
اقتصادی و سیاسی جهان با
رژیم 4) بی آبروساختن
رژیم از طریق تبلیغات 5)
دشوار کردن کارکرد عادی
حکومت در تمامی عرصه ها
6) نافرمانی مدنی و
فرسایشی کردن نبرد و جنگ
روانی 6) تهدید و ارعاب و
ایجاد روحیه باختگی در
میان رژیم.
باید
هزینه های جانبی سرکوب را
آن قدر بالا برد که رژیم
به طور ناخواسته و اجباری
از آن دست بردارد. یعنی
زندانیان را آزاد کند، به
تجمعات اعتراضی مجوز دهد،
سانسور و قطع ارتباطات
دشوار شود، موضوع ابطال
انتخابات مورد بررسی قرار
گیرد و درنهایت، جناح
حاکم مجبور به پذیرش
خواست مردم برای یک
انتخابات آزاد شود. این
مسیر یک نبرد فرسایشی و
درازمدت است که در پیش
داریم. در این مسیر هر کس
در داخل و خارج جایگاه
خود را می یابد. در داخل
اگر در زندان و زیر شکنجه
نیستیم کار ما عبارت است
از افزایش هزینه ی سرکوب
از طریق تبلیغات بر علیه
جناح حاکم، روشنگری، آگاه
سازی، افشاء گری، روحیه
دادن و شجاع ساختن مردم،
ایجاد امیدو استواری در
روحیه ها، کم کاری، عدم
خرید و فروش های غیر
ضروری برای خواباندن
بازار و اقتصاد، عدم
پرداخت و یا دیرکرد در
پرداخت قبض آب و برق و
تلفن و مالیات به دولت،
بیرون کشیدن پول ها از
بانک، بستن مغازه ها،
اعتصاب های سراسری،
خرابکاری در ادارات و
کارخانه های دولتی، وارد
ساختن ضرربه دولت و بالا
بردن هزینه های آن، طرح
مداوم مطالبات اقتصادی و
صنفی مانند افزایش حقوق و
حق بیکاری و ...، تحریم
کامل محصولاتی که به
طریقی پول به دولت می
رساند، تحریم صدا و سیما،
چسباندن پوستر، پخش
اعلامیه و شبنامه، شعار
نویسی، ندادن بلیط اتوبوس
و مترو، سازماندهی تحصن و
تجمع اعتراضی، ایجاد راه
بندان و با بکارگیری
خلاقیت خویش، هرگونه مشکل
و دردسر جدید برای دستگاه
دولت با هدف ایجاد هزینه
و کار اضافی و فرسوده
کردن آنها، تماس مستمر
با سازمان ملل برای
تقاضای آزاد سازی
زندانیان در بند، تجمع
مقابل زندان ها و دادگاه
ها، تحریم کالاهای هر
کشوری که دولت آن حکومت
را به رسمیت می شناسد؛
آگاه سازی و روشنگری
نیروهای اجتماعی متمایل
به رژیم و کندن آنها از
جناح دشمن و تقویت روحیه
دوستی و برادری میان مردم
معترض، فعال ساختن جوانان
و دانش آموزان برای
فعالیت های ایذایی مانند
زنگ زدن مستمر به تلفن
های دولتی مانند 110،
نامه نگاری و افشاگری و
تهدید مزدوران و عوامل
رژیم و امثال آن.[48]
هم چنین
برای ایرانیان خارج از
کشور می توان به ادامه
ی تجمعات اعتراضی، هر چه
وسیعتر کردن و هرچه
هماهنگ تر کردن آنها؛
تماس با دولتمردان؛
نمایندگان مجلس، احزاب؛
رسانه ها، سندیکاها،
سازمان های حقوق بشر،
سازمان ملل و هر نوع حرکت
سیاسی، تبلیغاتی و یا
افشاء گرانه ی دیگر برای
ممانعت از ایجاد زدو بند
و یا مذاکره یا به رسیمت
شناختن حاکمیت فعلی اشاره
کنیم. هم چنین استفاده ی
وسیع از اینترنت و سایر
امکانات ارتباطی برای حفظ
و گسترش ارتباطات با داخل
کشورلازم می نماید.
·
اما بالاترین دست آورد
این جنبش به چالش کشیدن
نظم اجتماعی و هنجار شکنی
در یک فضای استبدادی بود.
(فروریختن پایه های ترس
سالاری).
·
این فضای مثبت می تواند
مورد استفاده قرار گیرد
تا قشرها و طبقات پایین
جامعه نیز به صحنه
بیایند.
·
زنده نگه داشتن این جنبش
خود یک شانس تاریخی خواهد
بود برای سرعت بخشیدن به
طرح مطالبات سایر قشرها و
طبقات اجتماعی.
·
با استفاده از فضای
مطالبه جویی و چالش طلبی
ایجاد شده توسط جنبش طبقه
ی متوسط و از آنجا که
جایگاه و تصویر حاکمیت به
شدت آسیب دیده است، طرح
خواست های اقتصادی و
اجتماعی طبقه ی محروم
راحت تر، سریعتر و وسیعتر
خواهد بود.
·
باید دانست که فضا برای
اعتراضات با محتوای
اقتصادی و صنفی بسیار
مستعد است.[49]
·
می توان پیش بینی کرد که
وخامت اوضاع اقتصادی و
اجتماعی دیر یا زود این
خواست ها ومطالبات را به
صورت حتی مجزا از جنبش
کنونی مطرح می سازد.
[50]
·
گسترش نارضایتی و بروز
اعتراضات صنفی نخستین
فرصت برای ایجاد پیوند
میان جنبش آزادیخواهی
طبقه ی متوسط و خیزش های
عدالت خواهانه ی کارگران
و محرومان خواهد بود.
·
برای این منظور باید
شعارهایی مطرح شود که در
آن مطالبات سیاسی،
اجتماعی و اقتصادی با هم
پیوند بخورد. در ابتدا،
شعارهایی لازم است که بر
خواست های مشترک
اجتماعی یا سیاسی تاکید
دارد.[51]
·
از آنجا که طرح مطالبات
اقتصادی طبقه ی محروم می
تواند فعالان طبقه ی
متوسط را تا حدی منفعل یا
بی اعتنا یا حتی بی
اعتماد سازد، لازم است در
یک گام مقدماتی، پیوند
میان طبقه ی متوسط و
محروم پیرامون
مطالبات اجتماعی
به وجود آید و بعد به
تدریج به سوی خواست های
اقتصادی محرومین برود.
·
پس از طرح این خواست های
مشترک به تدریج می توان
شعارهایی را مطرح ساخت که
مطالبات اقتصادی اقشار
محروم را در بر داشته
باشد.
·
از پیوند این دو، یک جنبش
اجتماعی فراگیر زاده
خواهد شد که می تواند به
راحتی رژیم را برای یک
نبرد سرنوشت ساز به چالش
طلبد.
</ |