|
زندان و اعتراف از زبان فخرالسادات محتشمی و فرشته قاضی
تکان دهنده تر از دروغ
شهادت فخرالسادات محشتمی همسر مصطفی تاج زاده درباره وضعیت زندانی ها و اعتراف گیری ها و تبلیغات دستگاه کودتا درباره آن ها، و مقاله افشاگر فرشته قاضی که مشاهدات خود را از زندان جمهوری اسلامی بازگفته از دردناک ترین و تکان دهنده ترن اسنادی است که در دل تاریخ می ماند. کودتاگران می روند و این حوادث پایان می پذیرد اما اسناد تاریخی می مانند و برای نسل ها شهادت می دهند مقاله فرشته قاضی صدای باز شدن دری آهنی را می شنوم و متعاقب آن
صدای زنی را که دستم را گرفته و به داخل می کشد.در بسته می شود.
چشم بندم را بر میدارد. دو زن در مقابلم ایستاده اند و از من
میخواهند لباس هایم را در بیاورم؛ مانتو و روسری را در می آورم و
کفش هایم را نیز. در همان سلول چشم بندم را می بندند و چادری سرم
انداخته و به اتاق بازجویی منتقلم می کنند. با خود می گویم: به
بازجو اعتراض خواهم کرد و... و مرا به سلول باز میگردانند. یقین پیدا می کنم که مریض جنسی است و لذت می برد
از تعریف آنچه که بر زبان می آورد. احساس بی پناهی آزارم میدهد و
شنیدن آنچه که در هر جلسه بازجویی ـ از مسائل جنسی و لحنی مشمئز
کننده ـ از سوی بازجو بیان می شود. و شروع می کند به تعریف یک فیلم سکسی با جزئیات
یک رابطه جنسی و از من میخواهد بنویسم. جزئیاتی که بیان می کند به
شدت تهوع آور است. اما هر روز تکرار می شود و دو حالت بیشتر ندارد:
باید بنویسم که درباره افسانه نوروزی، برای تضعیف قوه قضائیه، نامه
سرگشاده دادم و با نامه ام اذهان تمام جهانیان را نسبت به ایران و
دستگاه قضایی تخریب کردم و باعث شدم جوسازی شدیدی علیه جمهوری
اسلامی در سطح جهانی شود - مهم هم نبود برای بازجو که افسانه
نوروزی در آن مقطع با دستور رئیس قوه قضائیه، محاکمه مجدد، تبرئه و
آزاد شده بود- باید بنویسم از رادیو آزادی پول گرفته ام تا درباره
مرگ زهرا کاظمی جو سازی کنم و.... بازجویم که مردی میانسال، معروف به کشاورز بود می گفت: آمار تصادف در ایران خلیلی بالاست و به راحتی همسرت یکی از این آمار خواهد بود. یا تهدید میکرد که همسرت را بازداشت می کنیم و
در مقابل او به تو تجاوز می کنیم و.... دیگر نمی شنوم .دست به اعتصاب غذا میزنم تا اجازه دهند تماسی با خانواده ام بگیرم. دو روز بعد قاضی پرونده، صابری ظفرقندی می آید.
تصمیم می گیرم همه چیز را به او بگویم، اما قبل از اینکه حرفی بزنم
فریاد می کشد: اعتصاب غذا کردی؟ پس حرفه ای هستی ! نشونت میدم با
زندانیان حرفه ای چه می کنن. به راحتی 4 شاهد ردیف می کنم و به
اتهام زنا، سنگسارت می کنم و... می گویم: برگه ای که گرفته ام از هر دو طرف است... باورم نمی شود اینقدر وقیح شده ام که چنین چیزی
را بر زبان می آورم؛ نمیدانم چند روز است که در بازداشت هستم. نیمه های شب مرا به اتاق بازجویی می برند و بازپرس پرونده میخواهد تفهیم اتهام کند. اسمش مهدی پور است و از آن خشکه مذهبی هایی است که نمونه هایش را کم ندیده ام.می گوید که من قلب امام زمان را به درد آورده ام و.... میخواهم به او بگویم و اعتراض کنم از آنچه بر من گذشته، اما اجازه حرف زدن نمی دهد و از امام زمان می گوید وبه فاطمه زهرا قسم میخورد که نسل من و امثال مرا از زمین برخواهد کند و.... و میرود. یک روز بعد به زندان اوین منتقل می شوم. باز در انفرادی هستم تا دو روز آخر که به بند عمومی منتقل می شوم. و باز همان بازجو است و همان حکایت ها. پس از آزادی با وثیقه، بارها مجددا احضار می شوم و این بار در حضور سعید مرتضوی، دادستان تهران به این مسائل اعتراض می کنم. عجیب اینکه مرتضوی می گوید اینها لازمه بازجویی است! همسرم به شدت اعتراض می کند و می گوید: ما شکایت داریم نسبت به رفتار بازجو و قاضی پرونده و توهین های غیراخلاقی و ضرب و شتم. مرتضوی از من میخواهد نزدیک میزش بروم. می ایستم. بلند می شود و در حالیکه نفسش به صورتم میخورد می گوید: فحش باد هواست؛ از این گوش شنیدید از اون گوش رد کنید. از رئیس دفترش میخواهد که همسرم را بیرون ببرد و من می مانم در اتاق و دادستان تهران. نزدیکم می شود و کنارم می نشیند. ترس عجیبی دارم و حس می کنم قلبم میخواهد بیرون بپرد. صورتش را نزدیکم میکند و می گوید مثل اینکه تذکرهای بازجو را جدی نگرفته ای؟ اینقدر نزدیک شده که می ترسم حرفی بزنم یا تکانی بخورم. می گوید: نه تصادف شوخی است نه تجاوزو... دیگر چیزی نمی شنوم تمام تلاشم این است از او که لحظه به لحظه نزیک تر می شود فاصله بگیرم و... نگاه وحشتناک او، همچون نگاه بازجوی من است که در زندان مسائل جنسی را با لذت تمام تعریف می کرد و از من می خواست بنویسم. نگاهی که به شدت ناامنی را به من منتقل می کند و دفعات بعد می ترسم تنها به دفتر مرتضوی بروم. هر بار که احضار می شوم با وکیلم می روم و به او و همسرم نیز با التماس می گویم مرا در دفتر مرتضوی تنها نگذارند. در حضور وکیلم به دکتر شیخ آزادی، در پزشکی قانونی زنگ می زند و می گوید: خانم فرشته قاضی اینجاست و ادعا می کند که دماغش در زندان شکسته اما قبلا جراحی زیبایی انجام داده و شکستگی مربوط به همان است و الان می فرستم تا تو معاینه ای بکنی اما فقط خودت معاینه کن و گزارش بنویس. وکیلم به شدت اعتراض می کند و می گوید: شما خود خط دادید که این آقا چه بنویسد! مرتضوی اما ما را با ماموری می فرستند خیابان اشرفی اصفهانی. دکتر شیخ آزادی بدون اینکه حتی نگاهی به بینی ام بیندازد می گوید مربوط به جراحی زیبایی است و...( که این خود حکایت مفصلی دارد و در فرصتی دیگر خواهم نوشت). تمام این مسائل را در هیات نظارت بر اجرای قانون اساسی و دیدارهایی که با برخی مقامات دارم بازگو می کنم. همه حیرت زده گوش می سپارند به آنچه بر سرم در زندان جمهوری اسلامی آمده است. با اینکه از قبل تذکر داده اند درباره این مسائل هیچ سخنی در حضور رئیس قوه قضائیه نزنیم، اما به شاهرودی می گویم و از او میخواهم جلوی این بیدادگریها را بگیرد که اگر روزنامه نگار دیگری به زندان رفت از او در حیطه کار خود بازجویی کنند و.... به یکباره حالم بد می شود. بر خلاف تمام تلاشم می زنم زیر گریه و از اتاق شاهرودی بیرون می آیم تا آبی به سر و صورتم بزنم. بعد ها می شنوم که شاهرودی به آقای خاتمی گفته است که از شنیدن سخنان من به شدت متاثر شده است. اما فقط در حد تاثر باقی می ماند؛ نه برخوردی با بازجو و قاضی پرونده می شود و نه اعاده حیثیتی از من، بلکه پس از سفری که به خارج داشته ام در بازگشت به ایران باز همان بازجو است که از من بازجویی می کند و.... و من می مانم با روحی به شدت خسته و بیمار که باید تحت روان درمانی قرار بگیرد و از هر مردی هراس دارم و نمی توانم حتی با همسرم نیز ارتباطی برقرار کنم. روحی چنان بیمار که هنوز هر از چند گاهی باید به روانپزشکم مراجعه کنم و....
مقاله فخرالسادات محشتمی
نمی دانم یا ما زیاده خواهیم یا دل های مسئولین از سنگ شده و مردم هم دور از جان شما و ما کمی تا قسمتی بی غیرت شده اند. چرا این فریادها و استغاثه ها دل ها را نرم و وجدان ها را بیدار نمی کند ؟ چرا چرخ گردون می گردد می گردد بی هیچ اتفاقی و تغییری؟ دیروز روز وحشتناکی بود برای من. تا آمد گرفتن یک خبر کج و معوج از همسرجان اندکی شیرین کاممان کند تلفن بستگان هنگامه شهیدی و فریاد تظلم خواهی شان که «این دختر از دست رفت به فریاد برسید»، مانند یک ضربه هولناک بر سرم فرود آمد. من از آنچه شنیدم تا مدتی در تحیر و شوک بودم و هنوز به خود نیامده تماس بعدی انگار آب سردی بود که بر سرم ریخته شد و از شوک درآوردم و این بار نفرت بود که تمام وجودم را در بر گرفت. نفرتی که همه سلول های خاکستری مغزم را به فعالیت واداشت تا به حرکتم وادارد. و بار دیگر با خود پیمان بستم که هرگز سکوت و لب فروبستن را در هنگامه عرض اندام ظلم و ظالمان نپسندم و تا آخرین توان برای حق طلبی در صحنه باشم به حول و قوه خدای سبحان که پشه ای را مأمور پایان بخشیدن به عمر نمرود کرد. افسوس و صدافسوس که آن چه در زندان های جمهوری اسلامی بر بهترین فرزندانمان می رود دهشتناک است و هنوز کمیته های بررسی وضعیت بازداشت شدگان گزارش های درستی از زندان ها برایمان ندارند. آقا فرمایشت می کنند که تاجزاده به ما گفته که معتقد است تقلبی درکار نبوده و چقدر هم افتخار می کنند به شنیدن این نکته عالمانه مستقیما و با گوش های مبارک خودشان از همسرجان ما که بیش از دوماه است در خلاء کامل اطلاعاتی زیر فشار دژخیمان به سر می برد و می خواهند به ما بباورانند که بازجوها کاملا پاستوریزه اند و روحیه همسرجان عالی . انگار ما تازه ایشان را شناخته ایم و آن برادران مهرورز را! و با لبخند نمکینی برلب می فرمایند ابطحی با خانواده اش شام خورده و در زندان از امکانات برخوردار است . توی سرتان بخورد آن امکانات که برای نمایش های مضحکتان فقط کفایت می کند و به سخره گرفتن شعور مردم فهیم ایران که قرن هاست نامش با افتخار برده شده و شما ذلتش را می پسندید. شامی که کوفت خانواده ابطحی شد در حضور بازجوی خشنی که روی بر دیوار نشسته تا چهره اش دیده نشود و در حضور پدر فرزندان را تهدید می کند و همسر بیچاره را و در کمال ذلت از دختر خردسال ابطحی می خواهد که مادرش را کنترل کند تا پدرش زودتر آزاد شود. اف بر این شیوه های اعتراف گیری قرون وسطایی. چقدر پستید که نه عواطف انسانی را درک می کنید و نه از انسانیت بویی برده اید. این شام را چه نام می توان نهاد؟ شام غربت؟ شام حسرت؟ شام رنج؟ شام نفرین؟ شام نفرت یا همه این ها ؟ این زن یک پارچه رنج است . این زن، این مادر، روحانی زاده، مسلمان، معتقد، با اخلاق و حالا متحیر و مچاله شده در یک فشار سبعانه شبانه روزی روی خودش و خانواده اش. دختران و دامادها و فریده کوچک که خیلی بیش از سنش می فهمد این بلاگر خردسالچهره درهم پیچیده پدر آنی از ذهن بچه ها و این همسر وفادار و مهربان دور نمی شود و صدای خشک سلول انفرادی که کلید می شود روی یک پدر که جرمش اصلاح طلبی است و گشودن دریچه ای از دنیای آگاهی بروی جامعه، مسئولانه و دردمندانه .پدر را درست جلوی چشم بچه ها تحقیر می کنند و بچه ها را جلوی چشم پدر. و می گویند هرگونه گزارشی از این صحنه های هول انگیز عمل مجرمانه است ? و حالا ما همه مجرمیم. ما که می شنویم و سکوت می کنیم. ما که می بینیم و لال می شویم. ما که در معرضیم هر لحظه و گیج و ویج مانده ایم وسط ماجرا و تلو تلو می خوریم. اف بر این دنیا و بر همه عافیت طلبانش که بیرق دین در دست دارند و مهر مسلمانی بر سجل و گاه پینه ها بر پیشانی. مباد لحظه ای خواب خوش بر ما مسلمانان تا رسوایی همه ظالمان و مجرمین واقعی. قاتلین نداها و سهراب ها و ضاربین فرزندان دربندمان. و امان از این ضربه های روحی که بی محابا فرود می آیند و می شکنند شکستنی. و واژه هایی که زیر این ضربات ناخودآگاه از دهان های خشک بیرون می ریزد و مانند غنایم جنگی توسط صاحبان بی مقدار لبخندهای پیروزمندانه برداشت می شود. جمع می شود و می رود داخل آن کیفرخواست مخملین که به ذائقه اصحاب قدرت خوش آمده است خوش آمدنی. و عمر این شادی های کودکانه چه کوتاه است و "ان مع العسر یسری" هنگامه ها و همه دخترانمان و خواهرانمان، همه فرزندانمان در معرض خطر جدی هستند. هم اینک نجنبیم فردا لحظه ای از سرزنش و ملامت وجدان رهایی نخواهیم داشت. سبزهایمان دارند در محبس هولناکشان زرد می شوند . می پسندیم
|