|
وبلاگ جغد مينروا: اخيرا كتاب اسلحه، ميكروب و فولاد: سرنوشت جوامع انساني اثر جرد دايموند ترجمه حسن مرتضوي با مقدمهاي از خسرو پارسا توسط انتشارات بازتابنگار در تهران انتشار يافته است. نظر به اهميت موضوع اين مقدمه را از نو در اينجا ميآوريم:
http://owlminerva.blogspot.com/2009/03/blog-post.html
کلامي چند دربارهي اين كتاب و نويسندهاش خسرو پارسا
از ميان همهي رشتههاي دانش بشري، دسترسي به دانشي که با بيشترين متغير همراه است از همه دشوارتر است. علوم دقيقه همواره از اين مزيت برخوردار بودهاند که به علت داشتن متغيرهاي کمتر توانستهاند دقت آزمايشها و مدلهاي خود را افزايش دهند و به نتايج مشخصتري برسند. علاوهبراين وجود آزمايشگاه و تجربه (عمدتاً با مواد غيرجاندار) امکان تکرار و تصحيح اشتباهات را براي پيگيران اين عرصهها يعني دانشمندان (scientists) آسانتر کرده است. به همين جهت است که اين علوم به پيشرفتهاي شگفتانگيزي دست يافتهاند. تقليلگرايي به عنوان روش اصلي اين علوم ــ با همهي محدوديتهايش ــ نتايج درخشاني به بار آورده است تا آنجا که کسي مانند ريچارد فاينمن بهطورنيمهجدي از پايان فيزيک سخن ميگويد. اما رشتهيي ديگر از علوم ــ زيستشناسي ــ با همهي پيشرفتهاي عظيم هنوز در مراحل ابتدايي است. عرصهي جولان در آزمايشگاههاي زيستشناسي محدوديتهاي جدي دارد. با موجودات زنده سروکار دارد و با متغيرهاي بي شمار. اگر در فيزيک مسائل بسياري حل شده و جزء مسلمات است و عرصهي جدل محدود به پذيرفتن يا نپذيرفتن تئوريهاي خاصي است، در زيستشناسي اما جدال حتا در مورد ابتداييترين نظرها و مدلها وجود دارد. در اين عرصه تقليلگرايي که هنوز هم يک روش عمده است به سهولت کمبودهاي خود را نشان ميدهد. عرصه، عرصهي پيچيدهتري است و عوامل تأثيرگذار بيشمارتر. آنچه اما از اين نيز پيچيدهتر است عرصهي بررسي آگاهي در موجودات زنده و بهويژه آگاهي متعالي در انسانهاست. آگاهي، روانشناسي، رفتارشناسي و موارد ديگر. در اين زمينهها دانستههاي ما گرچه کم نيستند ولي ميتوان بهجرات گفت که كاملاً ابتدايياند. و اگر هنوز به عرصههاي پيچيدهتر رويم، به عرصهي کنش متقابل آگاهيها (انسانها)، به رفتارهاي جمعي، و به جامعهشناسي متوجه ميشويم که مسأله چهقدر دشوارتر ميشود. شايد نهايتهاي دشواري در عرصهي تاريخ است و بهويژه در بررسي پيشاتاريخ. در اين قلمروها هم عوامل تأثيرگذار بيشمار بودهاند و هم دانستههاي قطعي ما بسيار محدوداند. نه امکان تجربه هست و نه آزمايشگاه. و نه امکان اتکاء کامل به هيچيک از نوشتهها و نانوشتههاي گذشته. حتا بررسيهاي آثار باستاني (دستِ کم در مورد قدمت آنها) مورد جدل است. پس شايد بهتر بود اين قلمرو را به کلي کنار بگذاريم و از هرگونه کشف رمزي چشمپوشي کنيم. ولي مسألهي عمده اين است که اين عرصه اساسيترين عرصه در يافتن هويت ماست. هويت بشري. کيستيم و از کجا آمدهايم. و سرانجام، شايد، با دانستن آن، به کجا ميرويم. پرسشهاي ازلي و جاوداني بشر! در بررسي اين قلمرو، پيشاتاريخ انساني، افراد پُرشماري کوششهاي بسيار کردهاند. تاريخنگاران، مردمشناسها، باستانشناسها و غيره. کارهاي بسيار ارزشمندي که در اين موارد به وجود آمده بدون ترديد آموزنده است. اما به نظر ميرسد در اين ميان شخصيت جَرِد دايموند ــ مانند سلفِ او کارل ساگان ــ ويژگي معيني دارد که اثرش را قابلتعمقتر از همه ميکند. او مانند ساگان، ابتدا به عنوان يک دانشمند در علوم دقيقه کار را شروع کرد. او كه متخصص بيولوژي، بيولوژي ملکولي، فيزيولوژي و بيوفيزيک است، دهها سال در آزمايشگاههاي فيزيولوژي دانشگاه هاروارد سرگرم پژوهش بود و سپس استاد كرسي فيزيولوژي دانشگاه كاليفرنيا (لُس آنجلس) شد. او به دقتِ يک دانشمند به مطالعهي تاريخ پرداخت و آنگاه براي شناخت بيشتر به دانشهايي روي آورد که براي چنين بررسي مورد نيازند، پس به باستانشناسي، تاريخ محيط زيست و بومشناسي و انسانشناسي پرداخت. اين رشتههاي متعدد را آموخت، جذب کرد ولي باز به همينها بسنده نکرد. براي مطالعهی پيشاتاريخ بايد عملاً به پيشاتاريخ ميرفت و به همين جهت سالهاي طولاني از عمر خود را در جوامع بدوي گينهي نو و ساير جوامع به کارِ يدي، مطالعهي روابط انسانها، زندگي در جنگلها و ميان قبائل، يادگيري زبانهاي مختلف، بررسي باستانشناسانه و... پرداخت. براي دسترسي به منابع مختلف علاوه بر انگليسي كه زبان اصلي او بود زبانهاي لاتين، فرانسوي، يوناني، آلماني، اسپانيايي، روسي، فنلاندي، فور (زبان مردم گينهي نو)، زبان ملانزي (در اقيانوس آرام)، اندونزيايي و ايتاليايي را آموخت. کمتر فردي را در جهان ميتوان سراغ کرد که جامعِ علوم مختلف بوده و اينهمه در صحنه حضور داشته باشد و عملاً به دنبال کشف پاسخ پرسشها باشد. حتا ساگان نيز که در جامعيت و حدّت انديشه کمنظير بود تا اين حد پيش نرفت. اختصاص جايزهي پوليتزر به کتاب حاضر صرفاً اهميت آن را نشان نميدهد بلکه بزرگداشت دايموند را رسمي ميکند. جوائز پُرشمار ديگر، ستايشها و تجليلها از کارهاي وي چنان بوده است که او را لبهي تيزِ مغزهاي درخشان اين قرن خواندهاند. به نظر من اما همهي اين ويژگيهاي دايموند در مقابل يک خصوصيت او رنگ ميبازد. ديد او از انسان، عشق و احترام عميق او به همهي انسانها، خارجبودن او از حيطهي طبقهبنديهاي کليشهيي انسانها به «بدوي» و «متمدن». يادگيري او از پيشاتاريخ نه صرفاً به منظور کنجکاوي در «از کجا آمدهايم»، بلکه همانطورکه خود ميگويد آموزشي است در فهم «به کجا ميرويم» و نيز نقش ما در تعيين اين راه. راهي که پيشساخته نيست بلکه ساختهشدني است. يك كودك رنجور آفريقايي در بستر مرگ او را تسخير ميكند ولي ميداند كه تنها ريشهيابي اين وضعيت به حل آن كمك ميكند. بنابراين آنهايي که به راه مقدر ايمان دارند، آنهايي که خود را، نژاد خود را، ملت خود را برتر ميشمارند و حاضر به تجديد تفکر نيستند از اين کتاب طرفي برنخواهند بست. اين کتاب براي يادگرفتن است و بهکاربستن. دايموند خود آنچه را ميداند بهکار ميبندد و به همين دليل هماكنون علاوه بر استادي رشتهي جغرافيا و علوم زيستمحيطي در دانشگاه کاليفرنيا (لُس آنجلس) از فعالان مؤثر و گردانندگان چندين مؤسسهي زيستمحيطي بينالمللي است. مقالهها و سخنرانيهاي متعدد او از انرژي ذهني و بدني شگفتانگيزي حکايت ميکند. يكي دو قرن است که روشنفکران ما به مسألهي عقبماندن جوامعي مانند ايران از غرب واقف شدهاند. تزهاي مختلف و راهکارهاي گوناگون پيشنهاد شده است. در دو دههي اخير کتابها و رسالههاي پُرشماري در اين زمينه نگاشته شده که برخي نکتههاي مهمي دارند. کنفرانسها و سمينارهايي که بهطورمستقيم يا غيرمستقيم به اين مسأله پرداختهاند همه حاکي از جنبوجوشي است موجه در اين زمينه. برخي از مطالعات تا حدي جدي است. تا حدي چون غالب آنها در بررسي از يک «تز» شروع کرده و سپس از خلال رويدادهاي تاريخي «مصداق»هاي آن را جستوجو کردهاند. پارهيي تزها جاي تعمق دارند ولي پارهيي بهکل ياوه هستند. «تئوري ترس»: اگر ما ترس به خود راه ندهيم چنين و چنان خواهد شد! «تئوري استقلال»: اگر هر کسي احساس استقلال کند جامعه عوض خواهد شد (نويسندهي کتاب استقلال اين مسأله را به «نوکرها» هم تعميم داده ــ شوخي نيست ــ که نوکري که مستقل باشد چهقدر بهتر است!) متفکري مدعي شده است که جادهي ترقي را غربيها مانند تريلي اشغال کردهاند و راه عبور به کسي نميدهند (به اين متفکر پُرآوازه پيغام دادم که تريلي را با بولدوزر اشتباه گرفته است. ظاهراً آنها ــ غربيها ــ جادهي ترقي را ميسازند)... سخناني مانند احالهي هر پديدهيي ــ از جمله عقبماندگي ــ به تقدير و خواست خدا، سخناني مانند «ما ايرانيها» اساساً عقبماندهايم، بد هستيم، و کذا، و يا برعکس ما ايرانيها نوادگان کوروشيم، باهوشترين ملتايم و باز کذا، کم نبوده است. سخن، تز، بررسي نيمهجدي و اندکجدي نيز کم نبوده است. کتاب حاضر گرچه بهطورخاص مربوط به ايران نيست ولي در مورد سير تحولات بشريت افق و چشماندازي ميگشايد که ما را از محدودهي مليت و نژاد فراتر ميبرد و در سطح بالاتري پاسخ ما را ميدهد.[1] به جامعهي بشري در يک کل واحد مينگرد و رويدادها و حوادث را با توجيه «واقعيتِ کنوني» يا مقدر و غايتگرايانه تحليل نميکند. دايموند در يک مثال بهيادماندني نشان ميدهد مردمي واحد که بنا بر ضرورت محيطي به دو سوي مختلف مهاجرت کردند ــ و بدون اينکه از شرايط مقصد نهايي آگاه باشند ــ چهگونه فقط ظرف چند صد سال جوامع مختلفي با درجات متفاوت پيشرفت و سازماندهي به وجود آوردند. و جالبتر اينکه هنگامي که اين دو جامعهي متفاوتشده در مقابل هم قرار گرفتند چهگونه تا سرحد نابودي هم پيش رفتند. اگر نميتوان در آزمايشگاه محدود علوم دقيقه در مورد تحولات مسير بشر تجربه کرد، ميتوان از تجربهي تاريخ در آزمايشگاهي به عرض کرهي زمين و در طول هزاران سال آموخت. اين پيام دايموند است. دايموند در بررسيهاي محيطزيستي بهدقت و بهتفصيل جغرافيا و وسعت سرزمين، گياهان کشاورزي، دانهها، حيوانات و دامها، ميکروبها، آبوهوا، کشفيات انسانها و همهي متغيرها را به دقت حيرتانگيزي بر حسب شواهد باستانشناسي و تاريخي بررسي ميکند. گاه خوانندهيي که متوجه تأثيرات اين عوامل نيست ممکن است از اينهمه صرف وقت دايموند متحير شود يا آنها را زائد بداند ولي درنهايت ميبيند که تأثير بخشي از آنها گاه تعيينکننده است. مسألهي تکوين ضروري سازمانها و سازماندهيهاي متفاوت از جوامع مساواتطلب اوليه و آثار آنها در درازمدت، مسألهي جنگها، مسألهي اقتصاد و مبادله و مناسبات توليدي، مسألهي پيدايش شخصيتها و حتا اثربخشي مثبت يا منفي برخي از تصميمها در مسير حوادث (مانند کتابسوزي امپراتور چين)، مسألهي رابطه يا عدم رابطهي ضرورت و آفرينندگي (که به نظر من بحث جدي اين امر گستردهتر از آن است که دايموند مطرح ميکند) و سرانجام مسألهي باورها و سنتها و عملکرد آنها در مسير تحولات، همه مورد بحث قرار ميگيرند. دايموند به مسألهي تشکيل دولت، نقش دولت متمرکز در پيشرفت يا برعکس در ايستايي جوامع ميپردازد. به نظر او مثلاً اگر جامعهي اسپانيا در زمان کريستف کلمب جامعهيي متمرکز بود او هرگز مجال و حمايت لازم را براي اکتشافات خود نمييافت. اين مسأله در عين صحت فقط اشاره به موضوعي دارد که به نظر من از اساسيترين مسائل در مسير حرکت جوامع است. مسألهي کارکرد جوامع غيرمتمركز مانند جوامع فئودالي در برابر جوامع متمرکز (مثلاً شيوهي توليد آسيايي) به آن اندازه مهم است که ميتوان باليدن علوم در خاورميانه در سدههاي سوم تا ششم هجري، و پس از آن رنسانس در اروپا و پيدايش سرمايهداري در جوامع فئودالي را بر مبناي آن توضيح داد (اميدوارم در فرصتي ديگر اين مسألهی مهم به بحث گذاشته شود). البته دايموند آگاهي خود را به اين مسائل طي جملات و عباراتي بيان ميکند وگرنه ممکن بود او يك دترمينيستِ محيطزيستي تلقي شود. گرچه اين کتاب جايي براي پرداختن تفصيلي به اين مسائل نبوده است، بااينوجود، و با همهي حجم خود ضرورتاً به هر هزار سالِ جوامع تنها چند صفحهيي اختصاص مييابد. دايموند در جايي ديگر اشارهي گذرايي به خودخواهي ژنتيک کرده است که اساساً مورد بحث و جدل است و نبايد يکسره پذيرفته شود. او بهدرستي نژادپرستي را موضع احمقانهیي ميداند و ميگويد كه در بررسي عميق نه تنها هيچ شاهدي براي آن نيست بلكه همهی شواهد عليه آن است. در پارهيي از موارد توضيحات قانعکنندهتري دربارهي برخي از حوادث پيشنهاد شده است. دايموند خود به اين موضوع اعتراف ميکند و به همين دليل بحث خود را بههيچوجه نهايي نميداند. از اين جمله است دليل شکست امپراتوري اينکاها با چندين دههزار نيرو در مقابل 200 ـ 300 اسپانيايي مهاجم. دايموند در مورد مسلحبودن و سوارکاربودن اسپانياييها توضيحاتي ميدهد ولي اين ابدا قانعکننده نيست. البته او اشارهيي هم به باورهاي اينکاها در عدممقاومت ميکند ولي به نظر ميرسد او از توضيح قانعکنندهتر جوليان جينز در کتاب «خاستگاه آگاهي»[2] بياطلاع بوده است. جينز بهنحوقانعکنندهيي نشان ميدهد که اينکاها اسپانياييها را به عنوان خدايان (در ذهنِ دوجايگاهي خود) تصور کردند و اساساً با آنها نجنگيدند و نه اينکه بنا بر گفتهي فرماندهان خودستاي اسپانيولي «شکست خوردند». بههرحال اينها تفاوتهاي تعابير و تفاسير است و چه بهتر که خوانندهي جستوجوگر بر مبناي شواهد ارائهشده خود تصميم بگيرد. اينها بههيچوجه از اهميت کار دايموند نميکاهد بلکه سطح بحث را از حدود نژادپرستانهی پيشين يا پيروزي مقدر مؤمنان بر کفار، اعتلاء ميدهد. بههرحال انتشار اين کتاب يک واقعه بوده است كه در مدت كوتاهي به 25 زبان ترجمه شد و ميليونها نسخه از آن به فروش رفت و ترجمهي آن به فارسي توسط آقاي حسن مرتضوي خدمتي است به جامعهي ما. هم به خاطر آموزش در روش تحقيق، افزايش دانش و سطح آگاهي، و هم بهويژه در اعتلاي بحثها در آنچه که دغدغهي خاطر همهي ماست. و به گفتهي دايموند «پرسش يالي» است. چرا اينگونهايم که هستيم. و شايد سرانجام كليدي باشد در امر چه بايد كرد براي ذهنهاي پوياتر.
1ـ در کتاب بعدی دايموند به نام Collapse توجه بسیاری به موضوع شده است و اینکه چگونه جوامع میان شکست و موفقیت دست به انتخاب میزنند. 1ـ خاستگاه آگاهي در فروپاشي ذهن دوجايگاهي، جوليان جينز، نشر آگه، تهران، چاپ يكم 1380
|